خورشید مثل شمشیر پوست را می برد . آپارتمانهای خاکستری در برق آفتاب ، خاک گرفته و غمگین ، ردیف ، ردیف ، ایستاده اند و آسمان بی ابر را نگاه می کنند. از دو روزقبل آب قطع شده است و مدتهاست که برق شهر دایم قطع میشود. گرما طاقت فرساست و مردم شبها خیس از عرق لزج در در بسترهایی که هیچ رنگ و بویی ندارد به خود می پیچند و در انتظاری عبث شب را روز می کنند. خانم همسایه ی بغل دستی من ، روزهای آخر بارداریش را می گذراند. با شکمی برآمده و پاهایی لاغر روی پله های سیمانی روبروی بلوک نشسته و دخترکوچکش را نوازش می کند. مرا که می بیند چادر گلدار نازک و نیم دارش را روی موهای چرب و کدرش می کشد و بال چادرش را روی شکم اش می اندازد . موها و شکم باردارش را پنهان می کند ، چشمهای غمگین و لبهای ترک خورده ی خشکش را چطور پنهان خواهد کرد ؟ دلم میگیرد . شوهرش مدتهاست که برای کار به بندری در حاشیه ی خلیج فارس رفته و مدتهاست که هیچ پولی از او دریافت نکرده .
از کجا می دانم ؟ دیوارهای آپارتمان من آنقدر نازک است که هر صدایی ، از کشیدن سیفون توالت تا ریزش آب در سینک آشپزخانه و ناله ی شبانه ی زنی باردار از گرسنگی و دوری همسرش ، به راحتی و بی هیچ فال گوش ایستادنی به گوش می رسد .
*******************************
آن روز جمعه که با شپلوتکا نشسته بودیم و فکر می کردیم چه کنیم تا کمی خنک شویم ، صدای هق هق های خانم همسایه را که با زن همسایه ی روبرویی درد دل می کرد را شنیدم ، از این که نمی دانست کجا باید زایمان کند ، از این که خبری از همسرش نداشت ، از این که دخترش ماه هاست که هیچ میوه ای به چشم ندیده و ....و....و.... آنقدر گفت و گفت که شپلوتکا گوشهایش را گرفت و خواهش کرد که از آپارتمان گرم و دم گرفته بیرون برویم .
*******************************
خانم همسایه ی روبرویی ، از خیابانی که ستونهای گرما و التهاب تابستان جنوب از آسفالت ترک خورده و غبار گرفته اش بالا می آیند ، می گذرد و در سایه ی تک درخت بیدی که تنها رنگ سبز خیابان ماست روی لاستیک کهنه ی خودرویی ، روبروی خانم همسایه ی کناری من ، می نشیند و چشمهای تب دار و بیمارش را به من می دوزد . به من که با ساکی در دست و کوله ای روی دوش میان درگاه ایستاده ام و دلم می خواهد فریاد بکشم و بگویم ...فرار نمی کنم .....تنها از به آنچه که مایه ی دلخوشی ام خواهد بود می خوام بیاویزم شاید از غم بکاهم!
به خیابان دراز ، تا اتوبانی که دولت مهرورز ، و نمایندگان خدمتگزار بانی آن بوده اند تا این بلوک های دور افتاده را به سرزنده گی مرکز شهر وصل کنند نگاه می کنم ، هیچ اتوموبیلی نمی آید و نمی رود. ماه هاست بنزین آنقدر نایاب شده ، که در خیابانهای شهر تنها خودرو های نظامی و دولتی را می توانی ببینی که با سرنشینهای خوشبخت و تمیز ، بدون این که تنی لزج از عرق روز و پوستی بد بو از عرق ماسیده ی شب داشته باشند ، روی صندلی های نرم و راحت خودروهایشان لم میدهند و عابرین مبهوت را پشت سر می گذراند.
*******************************
اول خرداد بنزین گران شد . هنوز ساعتی از گران شدن بنزین نگذشته بود که کرایه تاکسی ها دو برابر شد . روزهایی اولی که شروع تحریم های جهانی با بالا رفتن نرخ بنزین همراه شد ، هیچ کس گمان نمی کرد که افزایش بیست تومانی نرخ بنزین ، باعث بالارفتن نرخ حمل و نقل ، لوازم یدکی خودروها و به طبع آن مایحتاج روزانه ی مردم شود ! چون سیاستهای اقتصاد کلان مملکت گل و بلبل ما هیچ ربطی به فرمولهای کاربردی در علم اقتصاد ندارد و اصولا نظریه پردازان اقتصادی تنها برای ممالکی بدون پشتوانه ی دو هزار و پانصد سال تاریخ شرم آور شاهنشاهی ! ، می توانند راهکار ارایه دهند و البته با وجود اعضای (خبره و آگاه به مسایل روز )کمیسیونهای ریز و درشت در مجلس مردمیمان ، مسلما نیازی به استفاده از روابط منسوخ اقتصادی نداریم ، تکذیب تورم 17درصدی با وجود افزایش 13 درصدی حقوق و مزایای مشمولان قوانین کار ، تنها یک دلیل می تواند داشته باشد ، آنهم کودن تصور کردن مردمی که دیگر قدرت خرید با درآمدهایی زیر خط فقر را ندارند.
روزهای اول گران شدن بنزین بود . ناوهای آمرکایی در خلیج فارس بودند و تنها چند رو زتا مذاکره ی وزیر خارجه ی ! ( البته هنوز معلوم نشده بود!) ایران و همتای آمریکاییش مانده . هوا گرم بود و در تاکسی زه وار درفته ایی که راننده اش امیدوار بود تا یک ماه آینده تبدیل به احسنش کند ، بوی بنزین لیتری 100 تومان با بوی عرق مسافران مخلوط شده بود. دلم بهم خوردگی ناشی از استشمام بوهایی که سلولهای بویایی بینی ام را تحریک می کرد باعث شد تا گلویم از یک حس عجیب جمع شود. شیشه را پایین کشیدم تا شاید از این رنج توصیف ناکردنی خلاص شوم ! باد داغ و هرم آقتاب سوزنده ی خرداد ، آنچنان بر صورتم کوبید که ترجیح دادم از دهان نفس کشیده و تمام باکتری ها و میکروبهای سازنده و غیر سازنده ی معلق در هوا را به ریه های بیچاره ام تقدیم کنم !
نمی دانم راننده یک تخته اش کم بود و یا ، مسافر بغل دستی اش که آنچنان همسرش را روی صندلی جلویی که به زور یک نفر در آن جا میشد ، در آغوش گرفته بود ، عقلش پاره سنگ برمیداشت ، که یک ریز در مورد دلایل منطقی و اصولی ! گران شدن گوشت و مرغ و تخم مرغ تا گران شدن بنزین و خدمتگزاری دولت مهرورز ، اظهار نظرهای عالمانه و کارشناسانه می کردند.
البته کاملا عجیب است که چرا مردم قدرت خرید ندارند! این همه اجناس وارداتی و بنجل و مصرفی در بازارریخته! ، این همه مردم خرید می کنند ! ایران خودرو و سایپا این همه خودرو های وطنی زهوار درفته تولید می کنند و با قیمتهای چندین برابر هزینه های تولید با نرخ سودی ناباورانه ! و کاملا شرعی و عرفی به ملت همیشه در صحنه تقدیم می کنند ! چرا مردم قدرت خرید ندارند؟ اصلا چرا باید نگران باشیم ؟ همه جای دنیا گرانی هست و به پیامدهای آن ، آمریکا را ببین چقدر فقیر دارد ؟ اصلا چرا جای دور برویم ؟ همین ترکیه .... چقدر گرانی درش هست ! آمریکا ! اوه ...پوف ...عجب ! فکر می کنی می تواند ایران را مثل عراق تسخیر کند! البته که نه ! البته که می ترسد ! فکر می کنید چرا ما اینقدر پیشرفت کردیم ؟ پیشرفت ؟ ! اوه...... بله ! انرژی هسته ای ..... ساختن سلولهای بنیادین ( البته راننده ی خوش صحبت ! کلمه ای بکار برد که نشنیده بودم تا بحال ) و ...و .. و....
راننده ی چرب و چیلی و مسافر کنار دستی اش همینطور از محسنات و پیشرفتها می گفتند ، گوش نمی کردم ، اما نمی شد گوشها را گرفت . فضا تنگ بود. شپلوتکا خسته شد . به مقصد رسیدیم . کرایه ی دوبرابر شده ی ناحق را به راننده دادم و گفتم :
امیدوارم دو ماه دیگه هم همینطور سرحال با پراید تقدیمی سایپا ببینمتون . !!!!!
*******************************
تابستان به آخر می رسید . هوا گرم بود .خطوط تلفن یک روز در میان قطع بود . بعضی جاها اصلا تلفنی در کار نبود. شرکتهای خدمات تلفن همراه ، دیگر موبایلها را ساپورت نمی کردند. آب نبود . برق دایم قطع میشد . تانکرهای شهرداری آبی متعفن و بد بود را در محلات پخش می کردند .گازوییل نبود . بنزین دولتی بود و اتوبوسهای خط واحد در خیابانهای عریض و طویل جابجا بدون سوخت مثل نهنگهایی به گل نشسته بی سرنشین و راننده و صاحب رها شدن بودند. پیاده روها خالی بود و تک و توک مغازه هایی که از بازار های سیاه اجناس تاریخ گذشته و گرانه را تهیه می کردند ، چند ساعتی در روز باز بودند تا شاید مشتریی داشته باشند. خودروهای ساخت وطن با قیمتهای میلیونی در پارکینگها و حیاط خانه ها زیر افتاب و باد ، خاک می خورد. مردم قدرت خرید نداشتند . اصلا پولی در کار نبود که مردم چیزی بخرند. بازارها تعطیل بود. دولت هر روز جلسه های محرمانه در مجلس و کاخهای مصادره ای حکومت پیشین برگزار می کرد . راهکار داده میشد و بعد بودجه تعیین می شد. خزانه خالی بود . از چاههای نفت بشکه بشکه نفت استخراج میشد اما هیچ کشوری حاضر به خرید آن نبود . نمایندگانی مشکوک از جانب دولتهایی مشکوک نفت و محصولات کشاورزی را می خریدند . اما پولی بابتش نمی دادند . بیمارستانها مملو از بیمارانی بود که دارویی برای تسکین دردشان نداشتند. تا چند ماه پیش خیابان دراز محله ی من ، پر از پسر بچه هایی بود که شبها فوتبال سرگرمی غالبشان بود و مملو از دختر بچه هایی بود که عصر ها گرگم به هوا و لی لی بازی می کردند . چند ماه پیش زنانی با زنبیلهای انباشته از میوه و سبزی ( گرچه گران و بیشتر از توان خریدشان ) سلانه سلانه خیابان دراز را تا بلوکهای خاکستری می رفتند و می آمدند ، گرچه دلخوشیی نداشتند اما هر چه بود کودکانی گرسنه و همسرانی شرمگین از روی زن و فرزند در خانه نداشتند.
به خانم همسایه ی کناری نگاه می کنم . برای دختربچه اش شعری می خواند که خاطره ای محو از آن دارم . شعر یاکه از بازگشت پدر . صدای کفش پای او می گفت ...... شعری که از دستهای پر و نگاه مشتاق پدر وقت بازگشت خبر می داد..... شعر او آهنگی نداشت و حلقه ی اشک که در چشمان درشت و کم رنگش به گونه می سرید حکایت از غمی داشت که هیچ کدام از آنهایی که در پایتخت و ساختمانهای نفوذ ناپذیرش بودند ، مزه اش را نمی توانستند بچشند.
منتظر ماندم . موتور سیکلتی با سرو صدای زیاد جلوی آپارتمان ایستاد . مهرداد بود .اگر وقت دیگری بود بابت صدای قار قار موتور سیکلتش فحش اب نکشیده ای نثارش می کردم اما در این سکوت و فضای ساکن صدای موتور سیکلت مهرداد مثل آوازی خوش بود . از چندین ماه قبل او بنزین را در خانه انبار می کرد. نمی دانم چطور؟ اما او از آنهایی نبود که بنشیند و دست روی دست بگذارد. خواهش کرده بودم تا بیاید و مرا تا ترمینال ببرد و این آخرین روزی را که اینجا خواهم بود بگذارد تا یک دل سیر ببینمش .
قبول کرده بود به شرطی که باز هم از آن گزهای آردی اعلا برایش بیاورم . سوغات ؟ خنده ام گرفت . نمی دانستم کی دوباره ممکن است به اینجا برگردم . اصلا خواهم برگشت ؟ اصلا دوباره درآمدی خواهم داشت ؟ پرسیده بود: چرا می روم ؟.....همه جا وضع به همین صورت است ! و من دلیلی جز سهیم شدن در مشکلاتی که خانواده ام داشتند ، نداشتم . حداقل جلوی چشمشان خواهم بود و دیگر بابت این که ازشان دورم و بی خبر ، دلهره و اضطراب نداشتم . ترک موتور سوار شدم و به روزهای خوبی که با او گذارنده بودم در این شهر داغ و خاک آلود فکر کردم . از جلوی خانه ایی که نمایی آجری داشت رد شدیم . مردی که کنار یک پراید زرد رنگ ( تاکسی) ایستاده بود توجهم را جلب کرد . دیگر بنزینی نبود تا مردک بازهم در رفت و آمدهای مکررش برای مسافرهای خسته و گرما زده نطقهای آنچنانی کند ! شپلوتکا سرش را از کوله ام بیرون آوورد و دهن کجیی کرد. او هم ان مردک را به یاد داشت ! صدای قارقار موتورسیکلت ، در کاسه ی سرم میپییچید و انعکاسش را تا دور دستها حس می کردم ...
*******************************
امروز 5 خرداد است . دو روز دیگر ایران و امریکا در مورد عراق به شور خواهند نشست. آیا امیدی برای رفع تحریمها وجود دارد ؟ بنزین گران شده . ارزاق گران شده . کرایه خانه ها سرسام آور شده . قیمت زمین و مسکن سر به اسمان می ساید . تورم 17 درصد شده . بیکاری بی داد می کند. زنان را در خیابانها محدود می کنند . دختری درمیدان هفت تیر کتک خورده . مردم هرروز بی هدف به خیابانها می روند و دست خالی باز می گردند. چکهای بازاری ها پاس نمی شود و کارمندان با درآمدی زیر خط فقر ، هر روز شرمنده تر از روزهای قبل ، نگاهشان را از همسر و فرزند می دزدند. شبح جنگ روی شهر افتاده و مثل بختک راه نفس را بسته . !مادرم از دوری من ، یک چشمم اشک و است و یک چشمش خون . خواهرم کنکور دارد اما اضطراب روزهای آینده و ترس حافظان امنیت ، در خیابانها افکارش را مغشوش می کند .............. و من ، در شهری دوربه لیوانی نگاه می کنم که نیم آن پر است . سعی می کنم تنها به نیم پر آن نگاه کنم و حوادثی که در نیم خالیش می چرخند و به افکار ساده لوحم می خندند توجهی نکنم ......... امیدوارم تمام رویاهایم تنها یک کابوس باشد ....یک کابوس که هیچگاه به حقیقت بدل نشود .
بیایید ، برای داشتن روزهایی که خالی از اضطراب و جنگ و پریشانی و تحریم باشد ، دعا کنیم.
واراند 5 خرداد ماه 1386