تبليغاتX
Varand's Handwriting

Varand's Handwriting

 

خورشید مثل شمشیر پوست را می برد . آپارتمانهای خاکستری در برق آفتاب ، خاک گرفته و غمگین ، ردیف ، ردیف ، ایستاده اند و آسمان بی ابر را نگاه می کنند. از دو روزقبل آب قطع شده است و مدتهاست که برق شهر دایم قطع میشود. گرما طاقت فرساست  و مردم  شبها خیس از عرق لزج در در بسترهایی که هیچ رنگ و بویی ندارد به خود می پیچند و در انتظاری عبث شب را روز می کنند. خانم همسایه ی بغل دستی من ، روزهای آخر بارداریش را می گذراند. با شکمی برآمده و پاهایی لاغر روی پله های سیمانی روبروی بلوک نشسته و دخترکوچکش را نوازش می کند. مرا که می بیند چادر گلدار نازک و نیم دارش را روی موهای چرب و کدرش می کشد و بال چادرش را روی شکم اش می اندازد . موها و شکم باردارش را پنهان می کند ، چشمهای غمگین و لبهای ترک خورده ی خشکش را چطور پنهان خواهد کرد ؟  دلم میگیرد . شوهرش مدتهاست که برای کار به بندری در حاشیه ی خلیج فارس رفته و مدتهاست که هیچ پولی از او دریافت نکرده .

 از کجا می دانم ؟ دیوارهای آپارتمان من آنقدر نازک است که هر صدایی ، از کشیدن سیفون توالت تا ریزش آب در سینک آشپزخانه و ناله ی شبانه ی زنی باردار از گرسنگی و دوری همسرش ، به راحتی و بی هیچ فال گوش ایستادنی به گوش می رسد .

*******************************

آن روز جمعه که با شپلوتکا نشسته بودیم و فکر می کردیم  چه کنیم تا کمی خنک شویم ، صدای هق هق های خانم همسایه را که با زن همسایه  ی روبرویی درد دل می کرد را شنیدم ، از این که نمی دانست کجا باید زایمان کند ، از این که خبری از همسرش نداشت ، از این که دخترش ماه هاست که هیچ میوه ای به چشم ندیده و ....و....و.... آنقدر گفت و گفت که شپلوتکا گوشهایش را گرفت و خواهش کرد که از آپارتمان گرم و دم گرفته بیرون برویم .

*******************************

خانم همسایه ی روبرویی ، از خیابانی که ستونهای گرما و التهاب تابستان جنوب از آسفالت ترک خورده و غبار گرفته اش بالا می آیند ، می گذرد و در سایه ی تک درخت بیدی که تنها رنگ سبز خیابان ماست روی لاستیک کهنه ی خودرویی ،  روبروی خانم همسایه ی کناری من ، می نشیند و چشمهای تب دار و بیمارش را به من می دوزد . به من که با ساکی در دست و کوله ای روی دوش میان درگاه ایستاده ام و دلم می خواهد فریاد بکشم و بگویم ...فرار نمی کنم .....تنها از به آنچه که مایه ی دلخوشی ام خواهد بود می خوام بیاویزم شاید از غم بکاهم!

به خیابان دراز ، تا اتوبانی که دولت مهرورز ، و نمایندگان خدمتگزار بانی آن بوده اند تا این بلوک های دور افتاده را به سرزنده گی مرکز  شهر وصل کنند نگاه می کنم ، هیچ اتوموبیلی نمی آید و نمی رود. ماه هاست بنزین آنقدر نایاب شده ، که در خیابانهای شهر تنها خودرو های  نظامی و دولتی را می توانی ببینی که با سرنشینهای خوشبخت و تمیز ، بدون این که تنی لزج از عرق روز و پوستی بد بو از عرق ماسیده ی شب داشته باشند ، روی صندلی های نرم و راحت خودروهایشان لم میدهند و عابرین مبهوت را پشت سر می گذراند.

*******************************

اول خرداد بنزین گران شد . هنوز ساعتی از گران شدن بنزین نگذشته بود که کرایه تاکسی ها دو برابر شد .  روزهایی اولی که شروع تحریم های جهانی با بالا رفتن نرخ بنزین  همراه شد ، هیچ کس گمان نمی کرد که افزایش بیست تومانی نرخ بنزین ، باعث بالارفتن نرخ حمل و نقل ، لوازم یدکی خودروها و به طبع آن مایحتاج روزانه ی مردم شود ! چون سیاستهای اقتصاد کلان مملکت گل و بلبل ما هیچ ربطی به فرمولهای کاربردی در علم اقتصاد ندارد و اصولا نظریه پردازان اقتصادی تنها برای ممالکی بدون پشتوانه ی دو هزار و پانصد سال تاریخ شرم آور شاهنشاهی ! ، می توانند راهکار ارایه دهند و البته با وجود اعضای  (خبره و آگاه به مسایل روز )کمیسیونهای  ریز و درشت در مجلس مردمیمان ، مسلما نیازی به استفاده از روابط منسوخ اقتصادی نداریم ، تکذیب تورم 17درصدی با وجود افزایش 13 درصدی حقوق و مزایای مشمولان قوانین کار ، تنها یک دلیل      می تواند داشته باشد ، آنهم کودن تصور کردن مردمی که دیگر قدرت خرید با درآمدهایی زیر خط  فقر را ندارند.

روزهای اول گران شدن بنزین بود . ناوهای آمرکایی در خلیج فارس بودند و تنها چند رو زتا مذاکره ی وزیر خارجه ی ! ( البته هنوز معلوم نشده بود!) ایران و همتای آمریکاییش مانده . هوا گرم بود و در تاکسی زه وار درفته ایی که راننده اش امیدوار بود تا یک ماه آینده تبدیل به احسنش کند ، بوی بنزین لیتری 100 تومان با بوی عرق مسافران مخلوط شده بود. دلم بهم خوردگی ناشی از استشمام بوهایی که سلولهای بویایی بینی ام را تحریک می کرد باعث شد تا گلویم از یک حس عجیب جمع شود.  شیشه را پایین کشیدم تا شاید از این رنج توصیف ناکردنی خلاص شوم ! باد داغ و هرم آقتاب سوزنده ی خرداد ، آنچنان بر صورتم کوبید که ترجیح دادم از دهان نفس کشیده و تمام باکتری ها و میکروبهای سازنده و غیر سازنده ی معلق در هوا را به ریه های بیچاره ام تقدیم کنم !

نمی دانم راننده یک تخته اش کم بود و یا ، مسافر بغل دستی اش که آنچنان همسرش را روی صندلی جلویی که به زور یک نفر در آن جا میشد ، در آغوش گرفته بود ، عقلش پاره سنگ برمیداشت ، که یک ریز در مورد دلایل منطقی و اصولی ! گران شدن گوشت و مرغ و تخم مرغ تا گران شدن بنزین و خدمتگزاری دولت مهرورز ، اظهار نظرهای عالمانه و کارشناسانه می کردند.

 البته کاملا عجیب است که چرا مردم قدرت خرید ندارند! این همه اجناس وارداتی و بنجل و مصرفی در بازارریخته! ، این همه مردم خرید می کنند ! ایران خودرو و سایپا این همه خودرو های وطنی زهوار درفته تولید می کنند و با قیمتهای چندین برابر هزینه های تولید با نرخ سودی ناباورانه ! و کاملا شرعی و عرفی به ملت همیشه در صحنه تقدیم می کنند ! چرا مردم قدرت خرید ندارند؟ اصلا چرا باید نگران باشیم ؟ همه جای دنیا گرانی هست و به پیامدهای آن ، آمریکا را ببین چقدر فقیر دارد ؟ اصلا چرا جای دور برویم ؟ همین ترکیه .... چقدر گرانی درش هست ! آمریکا ! اوه ...پوف ...عجب ! فکر می کنی می تواند ایران را مثل عراق تسخیر کند! البته که نه ! البته که می ترسد ! فکر می کنید چرا ما اینقدر پیشرفت کردیم ؟ پیشرفت ؟ ! اوه...... بله ! انرژی هسته ای ..... ساختن سلولهای بنیادین ( البته راننده ی خوش صحبت ! کلمه ای بکار برد که نشنیده بودم تا بحال ) و ...و .. و....

راننده ی چرب و چیلی و مسافر کنار دستی اش همینطور از محسنات و پیشرفتها می گفتند ، گوش نمی کردم ، اما نمی شد گوشها را گرفت . فضا تنگ بود. شپلوتکا خسته شد . به مقصد رسیدیم . کرایه ی دوبرابر شده ی ناحق را به راننده دادم و گفتم :

امیدوارم دو ماه دیگه هم همینطور سرحال با پراید تقدیمی سایپا ببینمتون . !!!!!

*******************************

تابستان به آخر می رسید . هوا گرم بود .خطوط تلفن یک روز در میان قطع بود . بعضی جاها اصلا تلفنی در کار نبود. شرکتهای خدمات تلفن همراه ، دیگر موبایلها را ساپورت نمی کردند.  آب نبود . برق دایم قطع میشد . تانکرهای شهرداری آبی متعفن و بد بود را در محلات پخش می کردند .گازوییل نبود .  بنزین دولتی بود و اتوبوسهای خط واحد در خیابانهای عریض و طویل جابجا بدون سوخت مثل نهنگهایی به گل نشسته بی سرنشین و راننده و صاحب رها شدن بودند. پیاده روها خالی بود و تک و توک مغازه هایی که از بازار های سیاه اجناس تاریخ گذشته و گرانه را تهیه می کردند ، چند ساعتی در روز باز بودند تا شاید مشتریی داشته باشند. خودروهای ساخت وطن با قیمتهای میلیونی در پارکینگها و حیاط خانه ها زیر افتاب و باد ، خاک می خورد. مردم قدرت خرید نداشتند . اصلا پولی در کار نبود که مردم چیزی بخرند. بازارها تعطیل بود. دولت هر روز جلسه های محرمانه در مجلس و کاخهای مصادره ای حکومت پیشین برگزار می کرد . راهکار داده میشد و بعد بودجه تعیین می شد. خزانه خالی بود . از چاههای نفت بشکه بشکه نفت استخراج میشد اما هیچ کشوری حاضر به خرید آن نبود . نمایندگانی مشکوک از جانب دولتهایی مشکوک نفت و محصولات کشاورزی را می خریدند . اما پولی بابتش نمی دادند . بیمارستانها مملو از بیمارانی بود که دارویی برای تسکین دردشان نداشتند. تا چند ماه پیش خیابان دراز محله ی من ، پر از پسر بچه هایی بود که شبها فوتبال سرگرمی غالبشان بود و مملو از دختر بچه هایی بود که عصر ها گرگم به هوا و لی لی بازی می کردند . چند ماه پیش  زنانی  با زنبیلهای انباشته از میوه و سبزی ( گرچه گران و بیشتر از توان خریدشان ) سلانه سلانه خیابان دراز را تا بلوکهای خاکستری می رفتند و می آمدند ، گرچه دلخوشیی نداشتند اما هر چه بود کودکانی گرسنه و همسرانی شرمگین از روی زن و فرزند در خانه نداشتند.

به خانم  همسایه ی کناری نگاه می کنم . برای دختربچه اش شعری می خواند که خاطره ای محو از آن دارم . شعر یاکه از بازگشت پدر . صدای کفش پای او می گفت ...... شعری که از دستهای پر و نگاه مشتاق پدر وقت بازگشت خبر می داد..... شعر او آهنگی نداشت و حلقه ی اشک که در چشمان درشت و کم رنگش به گونه می سرید حکایت از غمی داشت که هیچ کدام از آنهایی که در پایتخت و ساختمانهای نفوذ ناپذیرش بودند ، مزه اش را نمی توانستند بچشند.

منتظر ماندم . موتور سیکلتی با سرو صدای زیاد جلوی آپارتمان ایستاد . مهرداد بود .اگر وقت دیگری بود بابت صدای قار قار موتور سیکلتش فحش اب نکشیده ای نثارش می کردم اما در این سکوت و فضای ساکن صدای موتور سیکلت مهرداد مثل آوازی خوش بود .  از چندین ماه قبل او بنزین را در خانه انبار می کرد. نمی دانم چطور؟ اما او از آنهایی نبود که بنشیند و دست روی دست بگذارد. خواهش کرده بودم تا بیاید و مرا تا ترمینال ببرد و این آخرین روزی را که اینجا خواهم بود بگذارد تا یک دل سیر ببینمش .

قبول کرده بود به شرطی که باز هم از آن گزهای آردی اعلا برایش بیاورم . سوغات ؟ خنده ام گرفت . نمی دانستم کی دوباره ممکن است به اینجا برگردم . اصلا خواهم برگشت ؟ اصلا دوباره درآمدی خواهم داشت ؟  پرسیده بود: چرا می روم ؟.....همه جا وضع به همین صورت است ! و من دلیلی جز سهیم شدن در مشکلاتی که خانواده ام داشتند ، نداشتم . حداقل جلوی چشمشان خواهم بود و دیگر بابت این که ازشان دورم و بی خبر ، دلهره و اضطراب نداشتم .  ترک موتور سوار شدم و به روزهای خوبی که با او گذارنده بودم در این شهر داغ و خاک آلود فکر کردم . از جلوی خانه ایی که نمایی آجری داشت رد شدیم . مردی که کنار یک پراید زرد رنگ ( تاکسی) ایستاده بود توجهم را جلب کرد . دیگر بنزینی نبود تا مردک بازهم در رفت و آمدهای مکررش برای مسافرهای خسته و گرما زده نطقهای آنچنانی کند !  شپلوتکا سرش را از کوله ام بیرون آوورد و دهن کجیی کرد. او هم ان مردک را به یاد داشت ! صدای قارقار موتورسیکلت ،  در کاسه ی سرم میپییچید و انعکاسش را تا دور              دستها حس می کردم ...

*******************************

امروز 5 خرداد است . دو روز دیگر ایران و امریکا در مورد عراق به شور خواهند نشست. آیا امیدی برای رفع تحریمها وجود دارد ؟ بنزین گران شده . ارزاق گران شده . کرایه خانه ها سرسام آور شده . قیمت زمین و مسکن سر به اسمان   می ساید .  تورم 17 درصد شده . بیکاری بی داد می کند. زنان را در خیابانها محدود می کنند . دختری درمیدان هفت تیر کتک خورده . مردم هرروز بی هدف به خیابانها می روند و دست خالی باز می گردند. چکهای بازاری ها پاس نمی شود و کارمندان با درآمدی زیر خط فقر ، هر روز شرمنده تر از روزهای قبل ، نگاهشان را از همسر و فرزند می دزدند. شبح جنگ روی شهر افتاده و مثل بختک راه نفس را بسته . !مادرم از دوری من ، یک چشمم اشک و است و یک چشمش خون . خواهرم کنکور دارد اما اضطراب روزهای آینده و ترس حافظان امنیت ، در خیابانها افکارش را مغشوش می کند .............. و من ، در شهری دوربه لیوانی نگاه می کنم که نیم آن پر است . سعی می کنم تنها به نیم پر آن نگاه کنم و حوادثی که در نیم خالیش می چرخند و به افکار ساده لوحم می خندند توجهی نکنم ......... امیدوارم تمام رویاهایم تنها یک کابوس باشد ....یک کابوس که هیچگاه به حقیقت بدل نشود .

بیایید ، برای داشتن روزهایی که خالی از اضطراب و جنگ و پریشانی و تحریم باشد ، دعا کنیم.

واراند 5 خرداد ماه 1386

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 9:51  توسط varand   | 

سلام به همه ی دوستانی که میان و بی دریغ به این محل سر می زنند متاسفانه وقتی دیدم وبلاگم فیلتر شده از ادامه ی نوشتن در این جا منصرف شدم اما خوب با پیشنهاد دوست خوبم مهسا تصمیم گرفتم دوباره بنویسم

منتظر نوشتارهای روزهای آتی باشد

واراند

اول خرداد ۱۳۸۶

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 8:39  توسط varand   | 

هدیه سال نو;

خورشید آخرین اشعه هایش را بر دیوارهای خاک گرفته و پنجره هایی که یکی یکی روشن می شدند ، می تاباند. هوا به جای این که بوی بهار و سبزه بدهد ، بوی خاک و هزار سال کهنگی می داد.

آخر های اسفند همیشه دل تنگ می شوم. نه این که از زندگیم راضی نباشم اما وقتی فکر می کنم بچه که بودم این روزها چه شور و حالی داشتم ، دلم می گیره . دلم می خواست بچه بودم و برای رنگ کفشهایی که مامانم می خرید و من دوست نداشتم نق می زدم ، اما حالا برای چیزهای خیلی بزرگ هم نمیشه نق زد چه برسد برای رنگ کفشهایی که دلخواهم نیست .

هفت ، هشت پسر بچه ی تخس و بازیگوش با سرو صدا و داد و هوار بدنبال گربه ای لنگ ، از درب باریک ساختمان بیرون دویدند.رفتارهای پسرانه ! احتمالا خواهرهای این پسربچه ها داشتند برای عروسکهاشان لباس نو می دوختند ! رفتارهای دخترانه ! معلوم نبود این گربه چطور به داخل ساختمان راه پیدا کرده بود . لابد یکی دیگه از این بچه های فضول ، گربه ی بیچاره را لنگ کرده و به آپارتمانشان برده تا اسباب سرگرمی دیگران رو فراهم کنه. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم دیوارهای خط خطی بلوک و پله های خاک آلود را نگاه نکنم .

توی پاگرد ، صدای آقای ادیبی به وضوح شنیده میشد ، می دانستم مخاطب کلمات وحشتناکی که از دهانش خارج میشد ، کیست ،رفتارهای مردانه ! سعی کردم کلماتی که اگر جایی دیگر می شنیدم حتما فکر میکردم دو مرد قلچماق با هم دعواشان شده را ، نشنیده بگیرم . خندم گرفت به افکارم . همیشه باید سعی می کردم این را ندیده و آن را نشنیده بگیرم ، همیشه باید سعی می کردم کسی باشم که نیستم و یا کسی نباشم که هستم !

درب آپارتمان قفل نبود . حتما خانه بود . روی در یخچال یاداشتی چسبانده بود ،" من می رم خرید زود برمی گردم". اما چرا در را قفل نکرده بود ؟ دلم گرفت . کیفم را گذاشتم توی کمد و لباسم را عوض کردم و دوباره رفتم بیرون . این بار در را قفل کردم .

جای خلوتی نمی خواستم .چیزی نداشتم که بهش فکر کنم .دو روز دیگر سال نو میشد و من برای فردا شب بلیط داشتم تا به خانه برگردم . فکر کردم : "برگردم به خونه ؟! مگه اینجا خونه ام نبود ؟ "مدتها بود که به هیچ کجا احساس تعلق نمی کردم. اینجا خانه ام بود و نبود ! مثل خانه ی مادرم که هم خانه ام بود و هم نبود ! یادم آمد که برای مامان و خواهرهام عیدی نگرفتم . برای او هم باید چیزی می خریدم . تصمیم گرفتم به بازار برم .

********************

جایی برای پارک نبود . خیابانها مملو از جمعیت بود . انگار این همه آدم را مجبور کرده بودند در این روزهای آخر اسفند تمام وقتشان را در بازار بگذرانند. یک جای دنج کنار بازار زرگرها پیدا کردم . با خستگی به آدمها نگاه کردم .بازار شلوغ ، از همیشه پر جنب و جوشتر به نظر می آمد. مردم با شور و حرارت تمام پولشان را صرف خرید چیزهایی می کردند که شاید هیچ وقت استفاده نکنند. چیزهایی که فکر می کنند ، با نو شدن سال ، باید نو باشند و بعد توی گنجه ها خاک می خورند تا بعد ها که دور انداخته شوند.

ایستاده بودم جلوی ویترین یک مغازه ی لباس های رسمی .فکر کردم برای او یه پیراهن مردانه ی رسمی با سرآستینهای بلند و راه های آبی کم رنگ بخرم . پیراهن این طرحی نداشت . "من اینو می خوام" کنار من زنی با دختر بچه ی شش ، هفت ساله ای کلنجار می رفت ، دخترک عروسک بلوندی که لباس پفی خوشگلی به تن داشت و تقریبا هم قد خودش بود را می خواست و مادر با اخم دستش را می کشید .

مادر اما با اخمی در ابروها ، و چشمانی که غم ازشان می بارید به دخترک نگاه می کرد و بهانه می آورد. فکر کردم " چرا این زن نمی تونه برای دخترش عروسکی که می خواد رو بخره ؟ این فقر تقصیر کیه ؟" دستی به پیشانیم کشیدم . سعی کردم سوالهایی که همیشه توی سرم لول می خورند و هیچ وقت جوابی براشون نداشتم را از سرم بیرون کنم .

از خرید پیراهم پشیمان شدم ." بهتره اول برای مامان و دخترها چیزی بخرم" . سلانه سلانه انگار که هزار سال وقت دارم برای انتخاب چیزی که هنوز نمی دانم چیست ، در بازار پر هم همه قدم می زدم و به ویترینهای پر زرق و برقی که سعی می کردند توجه عابران مشتاق را جلب کنند ، نگاه می کردم .

"یه بسته آدامس می خری ؟ " دخترکی با کوله ی زه وار درفته ی مدرسه اش روی شانه و رخت و لباسی که به تن اش زار می زد جلوی من سبز شده و دستش با یک بسته آدامس جلوی من دراز بود ، معلوم نبود بین این همه آدم چرا از من می خواست ، از او خرید کنم . احتمالا دیده که من خیلی بیکارم ! ادامس را از او گرفتم و یه پانصد تومانی دادمش . توی جیبهایش را گشت . بعد توی جیب کیفش . فکر کردم "یعنی ناهار خورده ؟ الان ساعت چنده ؟ این دختر توی این بازار شلوغ بدون هیچ همراهی چیکار می کنه ؟" ته جیب کیفش چند تا سکه پیدا کرد. چشمهاش با افسردگی ، دو دو می زد. احتمالا فکر می کرد ادامس را پس بدهم . دستم را روی مقنعه ایی که از بس شسته بودندش ، نازک شده بود ، گذاشتم . "اشکالی نداره عزیزم بقیه اش برای خودت ! "با خوشحالی اسکناس را ته جیبش چپاند و شروع کرد دنبال یک مشتری دیگر گشتن.

زنها و مردها با بچه های کوچک و بزرگ ، پیاده رو و جلوی فروشگاهها را پر کرده بودند. از تنه خوردن و استشمام بوی تن عرق کرده ی مردمی که در هم می لولیدند و دست آخر ، اکثرا دست خالی به خانه باز می گشتند ، خسته شدم . خیابان را رد شدم و به یک کافه شاپ ، که بستنی های ارزان قیمت و آب میوه مصنوعی ، بهترین چیزهایی بود که در منوی کاغذیِ نازکش داشت ، رفتم . پشت میزی نشستم که رو به بازار بود و از پشت شیشه ایی که در نور لامپ پر از لکه بود ، بستنی میوه ای که پر از رنگهای مصنوعی و شکلتهایی بود که طعم صابون می داد ، را مزه مزه کردم . دلم هیچی نمی خواست ، بستنی ایی که سفارش داده بودم در گرمای ازدحام زنها و مردهایی که توی کافی شاپ جمع شده بودند آب می شد و من بدون توجه، فقط به آدمهایی که با عجله با دستهای خالی ، نیمه خالی و پُر از روبرویم عبور می کردند نگاه می کردم . بیشتر دلم می خواست الان سال تمام شده بود و من پیش مامان و بابا و خواهرهام بودم . یک آن متوجه شدم جسم کوچکی ، کنار ستون پیاده رو با چیزی کلنجار می رود . بی اختیار بلند شدم واز کافی شاپ بیرون آمدم و به طرفش رفتم . دختر کوچک آدامس فروش ، سعی می کرد لوله ی آب کثیفی که از دوده ی اگزوز اتومبیلها و خاک کفش آدمها سیاه شده بود را ، باز کند . دستم را رو شانه اش گذاشتم . با برخورد دستم به شانه اش مثل برق گرفته ها از جا جست . با چشمهایی وَق زده و ترسان به من خیره شد ". من رو یادت نمیاد؟ ...." کوله پشتی اش را محکم چسبید و اماده شد تا خیز بردارد و از کنار پاهای بلند من فرار کند . مچ دست باریک و نزارش را گرفتم .فکر کردم : " چقدر نازکه این مچ ! " سعی کردم لحنم دوستانه باشه نه دلسوزانه! "چیزی خوردی ؟ ...دلت چیزی نمی خواد ؟ ....." سرش را بدون تامل به چپ و راست گرداند که یعنی نه! یک ساندویچ فروشی دیوار به دیوار کافی شاپ بود ، دخترک وول می خورد و می خواست مچش را از دست در بیاورد ، بدون تامل اورا به سمت ساندویچ فروشی بردم ، دخترک را روی یک صندلی لاکی نشاندم و یک ساندویچ کالباس برای او سفارش دادم . وقتی با ولع ساندویچ بی مایه را گاز می زد ، از حرکت لبها و گونه های لاغرش بی اختیار دلم غنج رفت.دخترک قشنگ بود . گرچه صورت اش کثیف بود اما خوش ترکیب بود. بازهم فکر این که اگر من بچه ای داشتم چطور غذا می خورد ، حرف می زد ، راه می رفت و می خندید ، تمام ذهنم را درگیر خودش کرد . نمکدانی از روی میز برداشتم و شروع کردم به بازی کردن با آن شاید از این افکار پوچ رها شوم ." امروز چند تا آدامس فروختی ؟ "دخترک با دستش یک پنچ نشان داد. یعنی پنج تا .!" کی مدرسه بودی ؟ "لبهای دخترک جمع شد و لقمه اش را قورت داد." صبح .... " دلم سوخت . از صبح ! طفلکی از صبح مدرسه..... بعدشم سرگردون توی خیابونها !..."کلاس چندی ؟ رابطه ی کلامی ما یک طرفه بود ، بازهم دست کوچکش را بالا آورد، انگشت شصت و کوچکش را به هم چسباند . یعنی کلاس سوم !. دستش را که بالا آورد ، سر آستینهای نیم دار ، اما تمیزش توجه ام را جلب کرد . معلوم بود با وجود فقر ، مادری دارد که به کارهای خانه می رسد . "بابات چیکارس؟ ...." ساندویچش به نیمه رسیده بود . دهانش از جنبیدن ماند . لقمه ی نیمه جویده اش را قورت داد. چشمهایش پر از اشک و پلکهای زردش ، قرمز شد . اشکهای بچه گانه اش روی گونه های کثیفش غلطتید و شیارهایی روی دوده های خیابان و صورت خاک آلودش جا گذاشت . "بابام چند ماه پیش از ساختمون پرت شد ..... اون دیگه نیستش !" بینی ام تیر کشید و گوشهایم داغ شد . نباید سوال می کردم . اصلاً به من چه مربوط . دخترک بیچاره ، برای چی باید به سوالهای احمقانه ی من جواب بده ؟ با انگشتهام اشکهاش را پاک کردم . پشیمان از این که چرا سوالی کردم که اشکش را در بیاورم ، نمی دانستم چه بگویم که از این حال خارج شود . اما دل بچه گانه ی او نیاز به بهانه نداشت . دوباره شروع به خوردن ساندویچش کرد . لفاف آن را در دستهای کوچکش مچاله کرد و توی سبدی که معلوم نبود چند ماه است شسته نشده انداخت و نوشابه اش را تا ته سر کشید. ایستاد و کوله اش را برداشت ، حس حق شناسی که در چشمهاش موج میزد ، باعث شد نگاهم را از او بدزدم . نمی دانم شاید به خاطر همین احساسش بود که بدون خداحافظی نخواست بره . این پاو آن پا کرد و سرش را کج کرد . حالا که سیر شده بود چشمهاش برق میزد و لبخندش روشنتر بود . لبخند بچه گانه اش باز دلم را برد. دلم نمیخواست بگذارم برود ، اما او ناچار بود که به خانه برود و من هم باید خرید می کردم . توی پیاده روی شلوغ ، آنقدر ایستادم تا دیگر نتوانستم ببینمش و بعد برگشتم وخودم را در شلوغی جمعیت گم کردم .

********************

کلید را که چرخاندم تا قفل را باز کنم ، یکبار بیشتر نچرخید و درب باز شد . برگشته ! کیسه ی خرید را روی پیشخوان آشپزخانه گذاشتم. هیچی نتوانسته بودم برایش بخرم . انتخاب برای کسی که دوستش داری خیلی سخته. با خستگی روی صندلی نشستم ." سلام ....برگشتی ! ؟ " با یک زیر پیراهن و شلوارکی که معلوم بود برایش تنگ شده ، از اتاق خواب بیرون امد . دستهایش را پشتش قایم کرده بود و لبخندی شیطنت بار روی لب داشت . موهایش را تازه شسته و هنوز شانه نکرده بود . روی صندلی روبروی من نشست و دستش را زیر میز پنهان کرد ، بعد یکهو دستش را از زیر میز درآورد . یک بسته ی کادو پیچ شده را روی میز گذاشت . "مال توئه !" لبخندی زدم . "راستی ؟ هنوز که سال نو نشده ؟ ! ...." گردنش را کج کرد . گوشت زیر چانه اش جمع شد . وزنش بالا رفته بود و چاقی صورتش ، باعث شده بود وقتی می خنده چشمهایش دو خط باریک شود . "مگه باید سال نو بشه که بهت هدیه بدم ؟ خوب این عیدیته ..مگه فردا نمی ری ؟ ..." پاک یادم رفته بود که فردا مسافرم . بسته رابرداشتم و لفافش را باز کردم . یک جعبه ی قشنگ که با دقت تزین شده بود . درب جعبه را برداشتم. پیراهنی رسمی با سرآستینهای بلند و راه های آبی کم رنگ با کراوات ست اش و گیره کراواتی طلایی ، درون جعبه جا خوش کرده . بالا را که نگاه کردم ، اشکهایم باعث شد صورتش را نبینم ، تنها داغیی که روی لبهایم حس کردم ، نزدیک بودن او به من را ثابت می کرد.

مرسی..... برای بهترین هدیه ی سال نو !

واراند – 24 از اسفند 1385

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 12:8  توسط varand   | 

قلمی

از تن ِ سوخته ی درختانی داشت

                     که ناله ی  جگرسوزشان

                      تمام البرز را لرزانده بود.

ناله که می گویم

ناله ی درختان بود .....

که به سیاست آغشته بودند.

قضایشان در انهدام روزهای روشنی بود

     که دهان الوند را خوشبو می کردند!

 

تا آن روز...

 آه ولی ،

هیچ مردی در هیچ کجای این سرزمین گل و مرغ

برای قلمِ "سیمین"

بهایی قایل نبود

تا او .... از انبوه دشنام و دشنه در امان باشد

و زنان ... زنان افسرده و ملول

در هوایی مسموم و غمگنانه

تنها دستهاشان را داشتند.

           آن را دریغ نکردند.

گرچه خالی تر از همیشه بود!

فضا از کینه و تعصبی کور آکنده بود

                                   وقتی صدا بود که در گلو خفه میشد.

آه اما ... در ازدحام شهر  

گلوهای فشرده در بغض و دردهای  قایَم

دربستر اعصاب به هم پیچیده ی انسانهای خسته

رسوب کرد و

در تراوشات  مسموم ذهن  دفن شد!

 

و سیمین

چون قلمی استوار تا انتها ماند .

تا انتها ...

 

واراند- 17 از ماه اسفند 1384

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 8:4  توسط varand   | 

من از بیگانگان هرگز ننالم ...

 

چند روز پیش با موردی برخورد کردم که خیلی برام تاسف برانگیز بود

خیلی برام جالبه ما ایرانی ها عادت کرده ایم ،  ادای عقل کلها رو در هر موضوعی در بیاریم .یعنی بدون اینکه نظر ما رو بخوان ، نظر بدیم .بدون این که در موردی تبحر کافی داشته باشیم ، خودمون رو کارشناس می دونیم . دارم یه جوری می نویسم که خودم رو هم شامل این موارد بدونم . پس به کسی برنخوره لطفاً.

کاش کمی به خودمون نگاه می کردیم . کاش کمی سعی می کردیم واقع بین باشیم. حالا اگر یه نفر پیدا بشه و چیزی بگه و یا بخواد فعالیتی بکنه ، یه عده پیدا میشن و سعی می کنن تمسخرش کنن، منکوبش کنند، قابلیتهاش رو نادیده بگیرند ، بهش حسودی بکنند و هزار تا ایراد بنی اسرائیلی به کارهاش بگیرند.اگر در نظر بگیریم که آدم بی عیب و علت پیدا نمیشه ، یکم با دید بازتر و منصفانه تر به قضایا نگاه می کنیم .

 همیشه برام سوال بوده که چطورمیشه ،  آبرو و اهمیت زندگی اجتماعی فردی آنقدر برامون         بی ارزش باشه که به خودمون اجازه بدیم ، هر سوء استفاده ای از اطلاعاتمون علیه اون فرد بکنیم و خم هم به ابرو نیاریم . می خوام بدونم اگر این سوئ استفاده روکسی از خود ما       می کرد،  آیا خوشحال می شدیم ؟ هنوز خیلی چیزها در اجتماعی که زندگی می کنیم تابو محسوب میشه . هنوز خیلی از آدمهایی که اطرافمون هستند ، خیلی چیزها براشون مسخره و عجیبه ، هنوزم خیلی ها هستند که هر چی بخواهی توضیح بدی که بعضی  چیزهایی که تو بهشون باور داری پوسیده و منسوخ شده ، توی کتشون نمیره ، اما مایی که ادعا می کنیم همه چیزمی دونیم ، اجتماعی هستیم و روابط عمومی خوبی داریم ، خیلی راحت با زندگی شغلی ،  اجتماعی و خانوادگی یه نفر بازی می کنیم و اصلا هم برامون مهم نیست! پس چرا هوای همدیگر رو نداریم در این بازار مکاره ایی که همه ادعا دارند؟

اینترنت مثل خیلی چیزهای مدرن دیگه که با وارد شدنشون به ایران باعث شد رشد اجتماعی سریع بشه ، اطلاعات عمومی و آگاهی های اجتماعی بالا بره  ، باعث شد تا افراد سودجو،  بی سواد و عامی شروع به استفاده هایی غیر اخلاقی از این فرصت بکنند. آدمهایی رو       می شناسم که با هزار تا ای دی متفاوت میان بالا ، رابطه برقرار می کنن ، این رابطه رو ادامه می دند و در عین حال با ای دی های متفاوت دیگه هم این کار رو انجام میدن و بعد از یه مدت که حسابی جای خودشون رو باز کردن ، تمام اطلاعاتی که از تو دارند رو منتشر        می کنند و ادعا هم می کنند که دوستند وخنجری هم درکارنیست. 

می دونید بعضی وقتها از اینترنت و محیط مجازی اون خسته میشم . بعضی وقتها دلم می خواد هر چی وسیله ی صوتی و تصویری وارتباطی هست رو خورد و خاکشیر کنم اما حقیقت اینه  که زندگی ما با این وسایل گره ی کوری خورده که با هیچ دندونی باز نمیشه. مشکل هیچ کدوم از این وسایل نیست ، مشکل ماییم که یا از این طرف بام می افتیم و یا از آن طرف ، مشکل ماییم که بلد نیستیم چطور باید از پل سنت به مدرنیته عبور کنیم .

چرا نباید حس اعتماد سازی رو بوجود بیاریم ؟ اگر اینجا هستیم ، عکس و مشخصاتمون رو      می گذاریم ، با هم تبادل نظر می کنیم و بعضاً همیدگر رو ملاقات می کنیم ، به خاطر حس اعتمادیه که داریم .....چرا باید از اون سوءاستفاده بشه ؟

......................................

بیایین یه کاری بکنیم که حداقل ماها که توی این محیط محدود وبلاگهای تونستیم اینقدر خوب همدیگر رو درک کنیم ، به هم اعتماد کنیم و البته دوستهای خوبی برای هم باشیم ، این فرهنگ رو جا بندازیم که فقط وقتی نظرمون رو خواستن نظر بدیم ، که اگر چیزی رو       نمی دونیم یه جوری نشون ندیم که ما عقل کلیم ، ادای آدم بزرگها رو برای هم در نیاریم ، همدیگر رو همونجوری که هستیم قبول کنیم ، با زندگی کسی بازی نکنیم .....و ....و ....و ....../ بیایین از این فرصتی که اینجا داریم و دوستهای خوبی که هرروز در این محیط مجازی می بینمشون استفاده کنیم و اگر چیزهایی دیگه هم هستند که می تونیم فرهنگش رو جا بندازیم ، پیدا کنیم و به هم بگیم شاید تونستیم یه بدعت گذارباشیم توی این آشفته بازاری که هیچ کس به هیچ کس نیست. خیلی نصیحت کردم نه ؟

.............................

واراند – 2 از اسفند 1385

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 10:39  توسط varand   | 

آیا من مقبولیت دارم ؟ جامعه چه فکر می کند ؟ ما تا کجا باید بر اساس نظریات و خواسته های جمعی که با آنها زندگی می کنیم پیش رفته و خواسته ی جمع را برآورده سازیم ؟ منظورم رعایت قوانین اجتماعی و حد و مرز قایل شدن برای رفتارهای اجتماعی که وابسته به جمع است نیست ، منظورم رفتارهای فردی و رفتارهایی که تعریفشان در حیطه ی خصوصی هر فرد نمود دارد ، است. رفتارهایی که برای جامعه مضر نیست و مربوط به آزادی های فردی می شود.

کمی که در رفتارهای عمومی مردمی که در اطراف ما زندگی می کنند دقیق شویم می بینیم که عموم مردم براساس آموخته های سنتی و آنچه که از نظر عموم صحیح است ، در مورد نوع زندگی و منش دیگران قضاوت می کنند و اکثرا تابع شرایط جدید نیستند و سعی می کنند ایده و نظرات قدیمی خود را حفظ کنند.به خاطر همین طرز تفکر ، مردم سعی می کنند آنچنان زندگی کنند که خوش آیند دیگران باشد و در این میان بازار چشم هم چشمی و الگوبرداری های غلط داغ است .

موضوعی که مدتی است بعنوان مهمترین مسئله ذهن مرا به خود مشغول کرده ، همانا  پذیرش من از طرف جامعه ، به عنوان فردی است که : که به تنهایی زندگی می کنم و نمیخواهم از عرف جامعه الگو برداری کنم ، روش زندگی انتخابی ام شاید در ایران امروز متعارف نیست ، مذهب را دستاویزی برای برتر بودن نمی دانم و آن را یک امر کاملا خصوصی تلقی می کنم و اهداف مشترکی شاید با دیگر اعضا جامعه ی محدود اطرافم نداشته باشم.

مقبولیت ، همان کلمه ای برای رسیدن به آن این سطور را قلمی کرده ام .

مقبولیت در جوامع مختلف تعاریف مختلفی دارد . بحث ما روی تعاریف این واژه در فرهنگ دیگران نیست ، چه ، فرهنگ غنی و قدیمی ما!!    آنقدر به قول معروف سوراخ سمبه دارد که جای فراوان دارد برای بحث و پیدا کردن راهکاری برای پر کردن آنها.

بسیاری از اوقات به این فکر می کنم : چقدر مضحک است که مقبولیت فردی هر کسی در جامعه ی ایرانی نه بر اساس آنچه انجام داده است و یا انجام می دهد ونه بر اساس نوع زندگی فردیی است که دارد. الگوی مقبولیت افراد در ایران امروز مانند مقبولیت فردی است که بیشتر از نیم قرن قبل در جامعه ای محافظه کار مثل ایتالیای دهه ی 30 یا 40 میلادی  زندگی می کرده است . جوامع دیگر راه ترقی را پیموده و دیگر در گیر و دار سنتها و پیرو عقاید منسوخ گذشته نیستند.  در حالی که مقبولیت یک فرد در ایران هنوز بر اساس معیارهای قرون وسطایی سنجیده می شود .

نمی خواهم بگویم بی بند و باری و لاابالی گری منتج از آزادی های فردی بی حد حصر در جوامع دیگر باید الگوی ما در یک جامعه ی کاملا شرقی با فرهنگ خاص خود باشد ، بل منظور این است که ما نیز می توانیم روشهای زندگی و عقاید متفاوت را بر اساس آموخته ها و فرهنگ خود بازسازی کرده و آنچه را که فراخور حالمان است نگه داشته و بقیه را نیز اگر روش صحیح استفاده از آن را نمی دانیم ، بد و منفور ندانیم .

مرد و یا زنی که استقلال داشته باشد ، تنها زندگی کند ، سر و همسری نداشته باشد ، جدای از مادر و پدر بِزیَد و روش زندگی که فکر می کند درست است را انتخاب کرده باشد ، هر چند انسانی فرهیخته ، آزاد منش ، مستقل ، موفق و صریحی باشد آنقدرکه یک مرد و یا زن کاملا عادی ( منظورم از نظر انسانی و شخصیتی است ) با تحصیلات متوسط ، دارای سطح در آمد پایین ، با دانش نا کارآمد و یا این که انسانی غیر موفق باشد ، بعلت داشتن خانواده ای عرفی از نظر مردم مقبولیت دارد ، ولی او ( فرد تنهایی که هنوز برچسب خانواده دار بودن بر او نخورده است ) مقبولیت ندارد !

در حالی که کار آمدی این فرد ممکن است در جامعه بیشتر از فردی باشد که درگیر معیشت خانواده و عهد و عیال خویش است و به پیشرفتهای علمی و اقتصادی نه تنها کمکی نمی کند ، بلکه مصرف کننده ای نیز به جمع جامعه ی مصرفی افزوده و باعث رشد جمعیت و تورم مالی و از این قبیل مشکلات اجتماعی میشود . البته این موضوع به همه تعمیم پیدا نمی کند و قصدم نیز این نیست که بگویم تشکیل خانواده و داشتن فرزندو همسر درست نیست چون برای یک جامعه ی متعالی نیاز به وجود انسانهایی داریم که بتوانند در این عرصه خود را عنوان کنند و این یعنی ، ادامه ی نسل بشر با ازدواج زنان و مردانی که در راه داشتن جامعه ی منزه از زشتی ها کوشش می کنند و یکی از راههای داشتن جامعه ای عاری از فساد اخلاقی و بزه های اجتماعی ، وجود خانواده های سنتی و عرفی و پایبند بودن به اخلاقیات در جامعه است .

اما همین جامعه ای که وجود خانواه را الزامی می بیند ، حتی با زنان و مردانی که از زندگی خانوادگی دست می شویند و بنا به دلایلی ترجیح می دهند تنها زندگی کنند و یا احیانا سرپرستی کودک و یا کودکانشان را بر عهده بگیرند نیز با دیده ی اغماض می نگرد.در حالی که در بحثهای جامعه شناسی این افراد که سرپرست کودک یا کودکانشان هستند نیز بعنوان خانواده ی تک سرپرست تعریف شده اند اما مردم ما به علت این که این فرد همسر ندارد( مرد یا زن فرقی ندارد ) و به هر دلیلی تنهاست با وجود آن که دارای فرزند است و تمام مشکلات یک خانواده را نیز دارد ، باز به دیده ی شک و تردید به آن می نگرند.

بسیاری از مردمان و بخصوص زنان هستند که سرپرست خانواده ی خویشند و یا بنا به دلایلی از همسر خویش جدا شده و ترجیح می دهند تنها زندگی کنند اما آیا ایشان به همان اندازه ی سابق مقبولیت دارند ؟ مسلما خیر.همه می دانیم که چه نسبتهایی به زنان مطلقه ای که دیگر حاضر نیستند زیر چتر مردی زندگی کنند داده می شود .ایشان غالبا برای پیدا کاری فراخور حالشان دچار زحمت می شوند و چرخ زندگیشان به سختی    می چرخد .چرا ؟ چون مطلقه هستند. برای پیدا کردن مسکن و سرپناهی بازهم وجود یک آقا بالاسر الزامیست و خود شاهد بودم که اکثر آژانسهای معاملات به زنانی که صداقت داشته باشند و عنوان کنند که تنها زندگی می کنند ، روی خوش نشان نداده و آنان را دست به سر می کنند و یا همین زنان به علت جنسیتشان و شاید جذابیتشان با پیشنهادهای غیر اخلاقی نیز مواجه می شوند. چرا ؟ چون مطلقه هستند . حال اگر زنی هیچ وقت ازدواج نکرده باشد هم ، در این جامعه ی غیرتمند ! بازهم برای استقلال مالی و زندگی خویش دچار دردسرهای زیادی خواهد شد. از زنان شروع کردم تا بگویم در این جامعه ی بحران زده ی بدون اخلاق ، همانقدرکه زنان تنها مقبولیتی پایین دارند ، مردان مجرد و تنها نیز که زندگی مستقلی دارند دچار مشکلات فراوانی هستند و به همان اندازه نیز مقبلویتشان در جامعه ، محل کار و جمعهای فامیلی و خانوادگی پایین است.باورتان می شود مثلا مردی را به بهانه ی مجرد بودن در جشنی که برای تشویق کارکنان یک کارخانه ی بزرگ برگزار میشود دعوت نکنند ، یا این که در جمعهای خانوادگی مقبولیت او تنها به وجود همسرش بستگی دارد و فعالیتهای اجتماعی و یا حرفه ای او دیگر مد نظر قرار نمی گیرد ؟ کسی که این سطور را می نویسد نمونه ی بارز تبعیض اجتماعی بعلت تنها و مجرد بودن است . موفقیت من در کار و زندگی مستقل به هیچ عنوان امتیازی برای شهروند این جامعه بودن محسوب نمی شود.

حال اگرهمین مردان و زنان مجرد و تنها ، که ازروش زندگی خود راضی بوده و دارای اهدافی مشخص و برنامه ریزی شده هستند ، تن به ازدواجهای ناخواسته و در بسیاری ازمواقع بدون علاقه و از سر خود سانسوری و یا راضی نگاه داشتن پدر و مادر بدهند ، یکشبه مقبولیت اجتماعی آنان نزد کسانی که دایره ی تفکرشان بسیار محدود است صد چندان شده و دیگر به دوران پس از ازدواج و روابط زناشویی او کاری ندارند ، که ایا او انسان خوشبختی است و آیا او می تواند خانواده ی خوشبختی که جامعه از او انتظار دارد داشته باشد یا نه ؟ همین که او سر و همسری دارد و از این بی سر و سامانی نجات پیدا کرده و انسان قابل اعتمادی در جمعهای خانوادگی شده است کافیست .

اما چرا جامعه حاضر به قبول فردی نیست که می تواند استقلال داشته باشد ،کارهای عام المنفعه انجام دهد و انسانی موفق و سودمند برای جامعه ی خویش باشد ؟

جواب این سوال را همه می دانند ، در پس افکار به شدت سنت گرا و محدود خودمان که بگردیم جوابهای بسیاری را پیدا می کنیم ، که اکثرا راغبیم با آنها جنگیده و تغییرشان دهیم ........ اما چقدر موفق بوده ایم ؟

برای تغییر هر آنچه بنا بر آموخته های سنتی خویش یاد گرفته ایم که درست هستند اما، نیاز مبرم به باز نگری های اساسی دارند باید یکسری به صندوقچه های افکارمان بزنیم و تمام آموخته های خویش را آفتاب بدهیم ، تا با دیدی باز تر و منعطفتر به جهان پیرامونمان که روز به روز در حال تغییر و آسان شدن فهم انسانهاست بنگریم ، شاید روزی برسد که دیگربه همسایه ی تنهایی ( چه زن باشد و چه مرد ) که دیگران به او تهمتهایی خلاف عقل می زنند نگاهی از سر آزاد اندیشی داشته باشیم ویک روزبا لبخندی نه از سر دلسوزی یا کنجکاوی ، بلکه از سر دوستی و محبت ، درب خانه اش رابکوبیم وبگوییم :

"امشب جشن کوچیکی با همسایه های دیگه داریم ..... شما هم  دعوتید"

 واراند-آذر ماه ۱۳۸۵

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 10:18  توسط varand   | 

زندگی به شیوه ای دیگر...

(این قصه تخیلی است )

صدای چک و چک قطره های بارون  روی طاقی پنجره ، شب بارونی دیگه ای رو نوید می داد. صدای تلویزیون رو کم کردم ، ریموت رو گذاشتم جلوش و بلند شدم .

- یه لیوان چای داغ می چسبه .... بیارم برات ؟

روی تخت دو نفره ی فلزی که پارسال به پیشنهاد خودش خریده بودم ، دراز کشیده بود و داشت با پیچ موهاش بازی می کرد . وقتی هوا مرطوب باشه موهاش فرفری میشه . اینجوری بیشتر می خوامش . صورت گرد و چاقش با اون لپهای پُر ، وقتی  صحبت می کنه اینقده خواستنی میشه که می خوام بپرم لُپش رو گاز بگیرم . اما این کار رو نمی کنم. دوست نداره . میگه از این کارها خوشش نمیاد. بدون این که منتظر جوابش باشم به آشپزخونه رفتم .

- باز تعارف اصفهانی کردی ..... خوب بیار عزیزم .. نیکی و پرسش ؟

خندیدم و از توی آشپزخونه  تقریباً فریاد زدم  :

- گفتم شاید دلت چیز دیگه ای بخواد ....

دو تا لیوان چایی ریختم . اون لیوان پر دوست نداره. لیوانش رو تا نیمه پر کردم.این لیوانها رو وقتی باهم رفته بودیم جمعه بازار، خریده بودم.  از پولکی هایی که مامان برام گذاشته بود ، همین دفعه که رفتم بودم اصفهان برای عروسی  آرمینه ، گذاشتم توی قندون. یک تکه کیک مونده بود ، از کیکی که برای تولدم خریده بودم . گذاشتمش توی یک بشقاب سرامیکی ، همه ی اونها رو با لیوانهای چای گذاشتم توی سینی و به اتاق خواب رفتم. به اصرار اون تلویزیون رو آوورده بودم توی اتاق خواب گرچه دلم نمی خواست ، اما اون  می خواست ... نه بهش نمی تونستم بگم. شبهایی که پیشم می موند ، دوست داشت تا دیروقت توی تخت دراز بکشه و برنامه های مورد علاقه اش رو تماشا کنه. مهم نبود . چون او می خواست. من رو که دید مثل بچه ها ، صورتش رو روی دستاش گذاشت و روی تخت پهن شد . چشمهاش رو یک وری کرد و لبهاش رو جمع کرد.

- نه فعلا چیز دیگه ای دلم نمی خواد.

خندیدم و روی صندلی کنار تخت نشستم. دلم غنج می رفت که لبهای خوش فرم و خوشرنگش رو ببوسم اما جلوی خودم  رو گرفتم . اون دوست نداره وقت و بی وقت ببوسمش . دستش رو گذاشت زیر گردنش و یک وری روی تخت دراز کشید . لیوان چای رو برداشت . یه پولکی گذاشت دهانش و هورت یه قلپ از چاییش رو سر کشید. بهش نگاه  کردم . مثل بچه های خپل و دوست داشتنی یله داده بود و به  برنامه ی  "ریچل ری " که از کانال ام بی سی 4 پخش میشد نگاه می کرد . از زمانی که آمده بود، احساس می کردم چیزی می خواد بگه اما این دست و اون دست می کنه. یک تکه کیک برداشت . نصفش کرد .

-دهانت رو باز کن .

نصف کیک رو گذاشت توی دهان من. خورده های کیک روی سینی ریخت که روی پا تختی بود. با انگشت شصتم روی لبش رو پاک کردم . لیوان چایش رو سر کشید . با دستی که لیوان رو باهاش گرفته بود اشاره کرد به تابلویی که پشت سر من به دیوار آویزون بود. با دهان پر ، پرسید.

-اون روتازه خریدی ؟

با سر اشاره کردم ، که بله ! برگشتم و به تابلویی که نقش برجسته ی یک گلدان مدرن بود نگاه کردم . خیال داشتم یکی مثل همین رو که توی یه فروشگاه دیگه نشون کرده بودم ، براش بخرم . مناسبتش مهم نبود . چون دلم می خواست ، این کار رو می کردم .

-قشنگه !

- تو هم قشنگی !

دو تایی خندیدیم. دستش رو گرفتم و فشار دادم . دست گوشت آلودش نرم بود ، با موهای نازک و کم پشت.انگشتهاش رو دور شصتم حلقه کرد و فشار داد.  موهای سرش قهوه ای بود و مواج ، بعضی وقتها هم رنگ خاک میشد ، چشمهاش میشی بود شاید هم طوسی ، اما من بهش میگفتم میشی.  کیک مزه ی قهوه میداد و پر از خرده های گردو بود.  آرزو کردم کاش میتونستم بی دلیل ببوسمش . حتما دهانش مزه ی قهوه می داد. اما دوست نداشتم برنجونمش. طاقتم تموم شد . اون علناً داشت وقت کشی می کرد.

-ببین تو میخوای چیزی به من بگی ؟

با چشمهای میشیه  متعجب به من نگاه کرد.

-نه !...یعنی آره ...! تو از کجا فهمیدی ؟

لیوانم رو با دقت گذاشتم توی سینی . سرفه ای کردم . خواستم چیزی بگم ، اما پشیمون شدم . احساس سرما کردم . بخاری روشن بود اما اتاق برای من سرد بود.به چشمهاش نگاه کردم. چقدر معصوم بودند این دو تا چشم میشی خوشرنگ و  چقدر خر بود این !...... نمی دونست من اولین کسی هستم که وقتی چیزی می خواد بگه یا کاری می خواد بکنه می فهمه! خوب عاشقش بودم ...نبودم ؟!

-تو داری چیزی رو از من پنهون می کنی ؟!

یکهو بدون مقدمه ، نیم خیز شد ، دست راستش رو روی شونه ی چپ من گذاشت و به طرف خودش کشید . دهانش مزه ی قهوه می داد و نفسش گرم و سوزنده بود. بعد از این همه مدت بوسه ای به این خوشمزگی به من نداده بود. دستم رو روی صورتش گذاشتم و سُروندم بین موهاش که فر شده بود و به هم پیچیده بود. بوسه هاش مرطوب و گرم بود. داشت من رو می بوسید اما من فکر می کردم چرا بدون مقدمه این کار رو کرد ؟!   عادت هاش بدون تغییر بود و من رو هم به عادت هاش عادت داده بود . لبهاش رو از لبهام جدا کرد و دوباره برگشت روی تخت ولو شد. از کاری که کرده بود ، هم متعجب بودم و هم سرخوش . نمی دونستم این کارش مقدمه ای برای چه صحبتی می تونست باشه ! کمی جابجا شدم و دوباره به چشمهاش خیره شدم. بازهم من رو برای کاری که می خواست انجام بده و  حرفی که می خواست بزنه منتظر می گذاشت . اینم جزو عادتهاش بود. بلند شد. چهارزانو روی تخت نشست . رو تختی رو جمع کرد و دورش پیچید. مثل یه سرخپوست شده بود با اون روتختی با طرحهای هندسی زرد و سیاه .  فقط یه پربلند روی  سرش کم داشت . از فکر خودم خنده ام گرفت . اما لبخندم رو فرو خوردم و سعی کردم جدی باشم .

-من منتظرم....

-اگر یکی بهت بگه باید  .....

-باید چی ؟ ...خوب ....؟!!؟

- بزار جور دیگه ای بگم ....می تونی  کسی دیگه رو، خیلی وقتها کنارت تحمل کنی؟  ........می تونی ؟

سوالش دو پهلو و گنگ بود . اصلا نمی فهمیدم . منظورش چی بود ؟ کسی دیگه ؟ یعنی کسی به غیر از او ؟ مسلما غیر قابل تحمل بود.

-فکر نمی کنم بتونم کسی دیگه رو تحمل کنم . تو می تونی ؟

-من از تو پرسیدم ..... فکر میکنی از یه زندگی با روش دیگه خوشت بیاد؟

-مثلاً؟

-مثلا زندگی دو نفره ؟

همیشه آرزوم زندگی دو نفره بود . اما نه با هیچ کس دیگه ای ، جز او . هر چی می خواستم اون داشت . بارها بهش گفته بودم . البته او هیچ وقت نمی گفت من همون کسی هستم که می خواسته اما از نگاهش    می فهمیدم . گرچه  آدمی نیستم که بخوام بهم بگن چقدر خواستنی ام  و برام مهم باشه ،  اما او آدمی بود که باید بهش می گفتم که چقدر جذابه و هرچی میخوام اون هست.  اون اهل زندگی به روش دیگه ای نبود.ترجیح می داد حضور فیزیکی مدام توی خونه ی من ، نداشته باشه . اما حالا منظورش چی بود؟ شاید تصمیم گرفته که ازدواج کنه ؟ ازدواج ؟! از این فکر بازهم سردم شد. بیشتر از قبل . فکر کردم وقتی ازدواج کنه مسلما دیگه رابطه اش اینطور صمیمانه نخواهد بود. نزدیک بود گریه ام بگیره . اگر کمی بیشتر فکر کنم ، حتما اشکم سرازیر میشه . پس سعی کـردم بهش فکـر نکنم . بزار مثل همیشه من رو با این حرفهاش اذیت کنه . همین چیزهاشه که اسیرم کرده. سرم تکون دادم یعنی نه ! هیچ تصوری ندارم و نفس عمیقی کشیدم . دستش رو گرفتم و توی مشتم پنهانش کردم . انگشتهاش رو توی دستم تکون می داد. انگار می خواست قلقلکم بده . من هنوز منتظر بودم و او بدون هیچ کلامی وقت کشی می کرد .ناگهان ، صدای  زنگ در توی گوشم پیچید و من رو از جا پروند. زنگ درب بزرگ مجتمع بود. به کسی که این موقع  ، بی خبر مزاحم شده ، لعنت فرستادم . حوصله ی هیچ کسی رو نداشتم . دلم هم نمیخواست کسی رو ببینم . دهانم خشک بود . بارون قطع شده بود . حوصله ی این که از پشت آیفون سین ، جیم ، کنم که کیه  زنگ رو زده ، نداشتم . به آشپزخونه رفتم . لای پنجره ی آشپزخونه رو باز کردم تا نگاه کنم ببینم کیه . این راحترین کار برای باز نکردن دربود وقتی حوصله ی مهمان نداشتم. از درز باریک پنجره نمیشد کسی رو دید. دلم رو به دریا زدم . من که کسی رو نداشتم تا این موقع بخواد خودش رو مهمون کنه. پنجره رو کاملا باز کردم . یک وانت بار کرایه ای جلوی درب مجتمع ایستاده بود . یک میز تحریر بزرگ ، یک صندلی ،  چند تا چمدون و چند تا کارتن ، عقب وانت بود . مردی که چند برگ کاغذ دستش بود زیر پنجره ایستاده بود و داشت با نگهبان حرف میزد . تا کمر از پنجره به بیرون خم شدم .

-با کدوم واحد کار دارین ؟

مرد رو به من برگشت . تا جایی که می تونست سرش رو بالا گرفت .

-با واحد 315 آقای عرفانی ..... بارهاشون رو آووردم .

واحد 315 ، آپارتمان من بود ..... اما آقای عرفانی من نبودم ..... آقای عرفانی .......!!!؟؟؟

-سینااااااااا!!!!!!!؟؟

ایستاده بود توی درگاه اتاق خواب. سرش رو کج کرد. تکه ی آخر کیک رو گذاشت توی دهانش. لبخندی زد و با دهان پر گفت :  

-اگر بهت بگن کسی رو مثل من تحمل کن ... می تونی ؟  

واراند – نیمه ی دی ماه 1385

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 9:8  توسط varand   | 

گرچه از دیر باز بین پسران و دختران همیشه موضوع جنسیت و سکس یکی از خوش آیندترین مباحث جمعهای دوستانه بوده و هست اما همیشه افرادی پیدا می شوند که انگار در این دنیا نمی زیند و سعی می کنند چنین موضوع پر اهمیتی را پنهان کنند و آن را بعنوان یک مگو و یک هیس بزرگ ! در یک صندوقچه ی قفل و زنجیر شده نگاه دارند ، مبادا عفت عمومی خدشه دار شده و چشم و گوش مردمی که جز خدا و پیغمبر کسی را نمی شناسند ، بیش از حد باز شود و پایه های جامعه ی اخلاق مدار سست گردد.

یکی از دلایلی که باعث شد این مطلب را بنویسم عدم شناخت گرایشات جنسی بعنوان پایه ی هویت جنسی افراد ، بوسیله ی دوستانی هست با وجود روشنگری ها و اطلاع رسانی های بسیاری که در چند سال اخیر در دنیای مجازی اینترنت انجام شده و حتی در تلویزیونهای ماهواره ای فارسی زبان نیز اشاراتی به موضوع هویت جنسی افراد کم و بیش مشهور شده است ، هنوزاعتقاد دارند ، هموسکشوالی یک گرایش کاملاً جنسی است و نمی توان از آن بعنوان یکی از گرایشات طبیعی انسانها و یا روش زندگی ، یاد کرد .

بدیهی است که ، لازم نیست همه ی افراد مانند هم فکر کنند و نباید هم اینطور باشد ، بیش از هفت میلیارد انسان روی کره ی خاکی زندگی می کنند و به همان تعداد نیز عقاید مختلف وجود دارد ، علت تعجب من این است که با وجود اطلاع رسانی هایی که شده هنوز بسیاری از مردم جامعه ی ما حتی کسانی که علم دانش و تفکر را بر دوش می کشند ، نسبت به این امر یعنی هویت جنسی افراد و به رسمیت شناختن آن بسیار کوته بینانه برخورد می کنند ، کسی نمی خواهد عقیده و تفکری را به زور به خورد دیگران دهد و یا آن را قالب کند ، بل ، هدف این است که وجود هویتها و گرایشات مختلف جنسی و روشهای متنوع زندگی را ، حتی اگر به مذاقمان خوش نمی آید ، به عنوان یک پدیده و دارای واقعیت بپذیریم .

به همین دلیل است که اگر بخواهیم هموسکشوالی را تنها در زمره ی گرایشات جنسی قلمداد کنیم می بایست این جنبه از خلقت بشر را در دسته ی گرایشات غیر معمول بشر مانند سکس با حیوانات و یا انواع سکسهای غیر اخلاقی مانند مازوخیستی و سادیستی لحاظ نمود ، که این دسته بندی کاملاً غلط است . در اینجا به آن دسته از افراد که کلاً با رابطه ی جنسی و هر بحثی در مورد جنسیت ورای مشروع بودن قرار دادی آن ، مشکل دارند کاری نداریم چون بحث با این افراد و ذوب کردن انجماد تفکرات قرون وسطیشان نیاز به نوشتن سطور بسیار و سخنوری های زیاد دارد که اینجا مجال این مبحث نیست ، پس ما شرایط ایده آلی را در نظر میگیریم و تصور می کنیم که هم احساسان عزیزی که این چنین اظهار نظر نموده اند ، از این دسته ( افرادی مذهبی که به گناه در همجنسگرایی و کلا رابطه ی جنسی  اعتقاد دارند ) افراد نیستند و نسبت به نیاز جنسی افراد دیدی مثبت دارند.

بحثهای زیاد در مورد مسایلی که در حیطه ی تخصصی هستند مخاطبان عمومی را دچار سردرگمی می کند و سوالاتی که برای رفع ابهامات در زمینه های مورد بحث پیش می آید همیشه دارای جوابهای قانع کننده نیستند. اما موضوعاتی نیز وجود دارند که افراد با هر سطح دانشی بستگی به میزان برداشت و بهره گیری از تجربیاتشان می توانند در آن شرکت کنند و نظرات موافق و مخالف داشته باشند و همانقدر که خود را محق در طرح پرسش و یا رد کردن موضوعی می دانند در صورتی که دلایل قانع کننده در رابطه با موضوع مورد بحث برایشان عنوان شد آن دلایل را بپذیرند و با سیاست " مرغ یک پا دارد " به رد تمام و کمال موضوع نپردازند .

حال به مبحث مورد نظر می پردازم ، به نظر من هموسکشوالی کاملا یک موضوع ژنتیکی و فطری است و به هیچ عنوان امکان تغییر در این گرایش وجود ندارد و البته تا بحال با این نوع هویت جنسی به صورت اکتسابی نیز برخورد نداشته ام . من نه فیزیولوژیست هستم و نه روانکاو ونه متخصص گرایشات جنسی ، اما بر اساس اطلاعاتی که دارم این سطور را می نویسم و کاملاً بر این امر اعتقاد دارم .

برای روشنتر شدن مبحث می بایست شرح کوچکی از گرایشات و هویتهای جنسی بدهم که گرچه می دانم خوانندگان این مطلب کم و بیش با آن اشنا هستند اما دوباره نویسی آن را لازم می بینم ، می دانیم که عده ی قلیلی از افراد هر جامعه ای ( درصدش را نمی گویم تا ایجاد شک و شبه نکند چون قطعی نیست .(هموسکشوال هستند. همانطور عده ای دو جنسگونه یا ترانسکشوال هستند که با عملهای جراحی به جنسیتی که واقعا بدان تعلق دارند می توانند تغییرجنسیت یابند . این افراد که درصد کمی را تشکیل می دهند ( والبته مخلوق همان خدایی هستند که دیگران را با جنسیتی معلوم آفریده) ! به هیچ عنوان زیر مجموعه ی هموسکشوالها نیستند و در صورت تغییر جنسیت به جنس موافق هیچ گرایشی نداشته و غالباً با جنس مخالف ازدواج می کنند . عده ای نیز بایسکشوال ( دو جنسگرا ) هستند ، همانطور که قبلا گفتم چون وجود دارند و نمی شود آنها را انکار کرد لاجرم پذیرفته ام که این گرایش هست و این افراد را باید بعنوان افراد عادی طلقی کرد علی رغم این که خود با موضوع بایسکشوالی هیچ گاه کنار نیامده و آن را غیر اصولی می دانم .( آن را به عنوان یک قاعده نمی پذیرم اما ردش هم نمی کنم ) موضوع سکس و جنسیت ، از آنجا که در جوامع سنتی و البته مذهبی و متعصب همچون ایران ، همیشه تابو بوده است ، سعی شده که کمتر و در حد نیاز و برآورده کردن نیازهای جوانان برای روزهای ابتدای ازدواج و زناشویی مقدس میان یک مرد و یک زن بدان پرداخته شود .

ولی واقعیت چیز دیگریست . قصدم اینجا توضیح دلایل این که گرایشات جنسی به هر نوعی ، طبیعی و یا غیر طبیعی است ، نیست. گرایش جنسی هر کسی یکی از خصوصی ترین وجه اخلاقی و زندگی افراد است که اصلاً در کار و زندگی اجتماعی او تاثیری نخواهد داشت ، البته در صورتی که تعادل در رفتارهای اجتماعی حفظ شود . گرچه سوای گرایش ، هویت جنسی افراد شکل دهنده ی روش زندگی او و تعیین کننده هدفهای او در زندگی خواهد بود . فکر کنید ، آیا همه ی زنان هتروسکشول در جامعه راه می روند و به دنبال گرایش جنسیشان به جنس مخالف ، هرزه گی می کنند ؟ یا این که همه ی مردان هتروسکشوال بدنبال زنبارگی هستند ؟ مسلما نه ! آنها برای گرایش جنسیشان زندگی نمی کنند بلکه این هویت جنسی آنهاست که ایشان را به تشکیل یک خانواده متشکل از یک زن و یک مرد هدایت می کند . پس به همین منوال ، یک هموسکشوال هم یک استاد دانشگاه ، یک پزشک و یا یک معلم خوب می تواند باشد بدون انکه جنبه ی هموسکشوالی او بر رفتار اجتماعی و زندگی شغلیش بچربد اما در حیطه ی زندگی خصوصی اش مسلماً از هویت جنسی اش پیروی می کند . کما اینکه اگر چشمهامان را خوب باز کنیم بسیاری از این افراد را در پستهای مهم سازمانی و شغلی می توان دید.

قصدم اینجا این است که بگویم ما بعنوانِ اعضایِ جامعه ای که می رود تا درهای تحجرو سنت گراییِ مذهبی و تعصب و خشک مغزی را شکسته و به جامعه ی جهانی بپیوندیم، نباید مانند مردم عهد عتیق فکر و عمل کنیم . چراباید گرایشاتی را که امروزه علم پزشکی و روان شناسی آنها را بعنوان گرایشات عادی و طبیعی که به انسانها ارث میرسد، می شناسد ، به دیده ای نگاه کنیم انگار افرادی که به دسته ای خاص از گرایش جنسی تعلق دارند افرادی غیر عادی و مضحکند ؟

افرادی هستند که به ظاهر روشنفکرند ، مطالبشان را به زبان انگلیسی در وبلاگها می نویسند ، حرفهای پر طمطراق می زنند ، قهوه را به چای ترجیح می دهند ، سعی می کنند عکسهای هنری و چهره ای منطقی داشته باشند ، ( گرچه هیچ کدام از این موارد دلیل بر روشنفکر بودن فرد نیست منتها افراد فکر می کنند در صورتی که بدینگونه باشند روشنفکرند ! ) اما اگربا موضوعی خلاف قواعدی که مادرشان از خردسالی در مخیله ی آنها فرو کرده روبرو شوند ، خیلی راحت یا از کنار آن رد می شوند و آن را ندیده می گیرند و یا این که بدون سعی در شناخت واقعیت و تحقیق در آن مورد خاص تنها عقیده ی بسته بندی شده و شیک خودشان را مطرح می کنند و سعی نمی کنند در صورتی که آن موضع با دلایل قانع کننده می تواند راهی برای مطرح شدن افکار و عقاید غیر باشد ، قدم در آن راه گذاشته و به حرفهای کسانی که سعی در روشنگری دارند ، گوش فرا داده، آن وقت یا آن را نپذیرند ( رد کردن موضوعی با نپذیرفتن آن خیلی توفیر دارد ) و یا این که با جماعتی که در این راه کوشش می کنند و سعی دارند حقوقی را به افرادی که مورد تضییع قرار گرفته اند باز گردانند ، همراه شده و در این راه بکوشند و یا این که در حالی که افکارشان تغییر کرده ، به عنوان عنصری خنثی رفتار نمایند که این مورد آخری قابل قبول تر است .

بگذارید جور دیگری این مبحث را ادامه دهم .به نظر عده ی قلیلی که خود را متخصص در هر زمینه ای می دانند ،  اگر یک هتروسکشوال از حقوق هموسکشوالها دفاع کند کار مضحکی انجام داده است ، چرا ؟ چون او هترو سکشوال است و دلیلی ندارد که این موضوع را برجسته کند. مگر او هموسکس است که از این افراد حمایت کند؟ چه چیز به اومی رسد ؟

مانند این است که به آقایی که اکثرا عکسش را دروبسایتهای اینترنتی دیده ایم و روز 8 مارچ سال 2005 در پارک دانشجو به جماعت زنان معترض پیوسته بود و خواستار احیای حقوق از دست رفته و تضییع شده ی زنان بود بگوییم : هی آقا کار شما خیلی مضحکه که دارید از زنها جانبداری می کنید ... مگر شما زن هستید ؟

اظهار نظری شنیدم از دوستی که اتفاقاْ جنس مخالف  بود و شنیدن این حرف از دهان او کمی ثقیل می امد مبنی بر این که :  نیازی نیست مثلا موضوع برابری زنان و مردان مطرح شود چون اگر مردان و زنان در ایران برابرند دیگرنیازی به برجسته شدن موضوع ندارد .............آه از نهادم برآمد که چرا یک زن که می تواند یک نیروی به القوه باشد ، برای دفاع از ارزشهای انسانیی که مربوط به زنان است و نادیده گرفته می شود ، اینچنین در بند تحجرات و محافظه کاری اسیر است ، که برجسته کردن موضوعات خاص را نادیده گرفته و بی اهمیت می داند. برجسته کردن موضوعی همیشه به معنی مهم جلوه دادن آن نیست ، چه، هموسکشوالها نیز همچون هترو سکشوالها حق نفس کشیدن و داشتن یک زندگی بی دغدغه را دارند و همانطور که در هیچ قانون و قاعده ای حتی در ایران امروز تعریفی برای زندگی به روش هتروسکشوالی نشده است ، برای زندگی به روش هموسکشوالی نیز تعریفی وجود ندارد تا از روی آن الگویی برای منع و یا تایید آن داشته باشیم .

بعضی جاها خوانده ام که هموسکشوالها برای این که خود را محق نشان دهند به مسایلی مانند ، حقوق زنان آویزان شده اند و زیر پوست میش دارند پوزه ی کثیفشان را قایم می کنند( خواهش می کنم به کسی برنخورد این جمله را عیناً نقل کرده ام ) مبادا از جانب مردم جامعه مطرود شوند و یا دستشان رو شود . اما خوشبختانه همه می دانیم که امروزه روز با اوضاع به سامان کشور گل و بلبل امکان بهبود اوضاع نمی رود و هیچ انتظاری نیست ، چون هنوز یاد نگرفته ایم:

تابوهای موجود در جامعه را نادیده بگیریم و افکار هر کسی را مربوط به خود او بدانیم .

هنوز یاد نگرفته ایم ، تا زمانی که آزادی های فردی افراد به دیگران صدمه نزده آنها را محترم شماریم .

هنوز یاد نگرفته ایم به حقوق همدیگر احترام بگذاریم و خود را نیز شهروندان محترمی می دانیم که اگر بهمان بگویند بالای چشمتان ابرو است ، بهمان برمی خورد و رنجیده خاطر می شویم .

واقعیت این است که ما هنوز کور مال کور مال راههای سنگلاخی را طی می کنیم که هیچ چراغی آن را روشن نمی کند ، اما کسانی پیدا شده اند و شمعی در این راه روشن کرده اند ، آن را خاموش نکنیم و سعی کنیم فانوسهای افکارمان را با آن روشن کنیم و به هر موضوعی با دیده ی اغماض و تعصب های پوچ و منسوخ نگاه نکنیم تا طعم خوش جامعه ی باز و مالامال از رعایت حقوق یکدیگر را بچشیم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 7:44  توسط varand   | 

حق من همینه ... همین !

 

تنها نوری که به چهره ام می تابه ، نور مانیتوره ، ظرفهای شام رو  شسته ام و همه ی لیوانها و بشقابهای تمیز توی آب چکون منتظر روز دیگه ای هستند تا دوباره از نوشیدنی و خوردنی پر و خالی بشند و دوباره شسته بشند و دوباره کارهای تکراری رو انجام بدن .دستهامو خشک می کنم . ذهنم پر از کلمات و خطوط هست . می خوام بنویسم  . دوست ندارم وقتی دارم با کامپیوترم ترشحات افکارم رو تایپ می کنم جایی روشن باشه و صدایی بیاد . برای همین تمام لامپها رو خاموش می کنم . یک صفحه "ورد"  باز می کنم . الان یک ساعتی هست که هر چی     می نویسم رو دوباره پاک می کنم و از اول می نویسم و باز پاک می کنم و دوباره می نویسم اما هر چی به ذهنم میاد تا روی کاغذ دیجیتالی روبروم میریزم ....به نظر احمقانه و مبتذل میاد برای خاطر همین پاکشون می کنم .

-         خوب سعی کن اصلاً بهش فکر نکنی !

اوه ....! من که در ورودی رو قفل کردم . پنجره ها رو هم که بستم .... باز از کجا اومدی داخل ؟

همیشه بهش می گم بی موقع مزاحم نشو اما مگه به خرجش میره ! همیشه هم به چیزی که بهش مربوط نیست گیر میده ............مگه مجبورت کردن آقا ! خانم ! چی بهت بگم ؟ اصلا معلوم نیست چی هست ....این ...!!!!!!! چشمهام رو به مانیتور خیره کردم و سعی می کنم بهش گوش ندم . اما مگه میزاره ! یک بسته چوبشور گرفته دستش و با قرچ و قرچی که راه انداخته افکارم رو بهم میرزه . حالا میدونه من این قاقالی لی ها رو دوست دارم ها ! خدا بگم ....... اما چه فایده .....بگم خدا چیکارش کنه ؟

-         ببین فایده ای نداره .... تو که نمی تونی چیزی رو تغییر بدی ......

با این که سعی کردم بهش نگاه نکنم و بهش گوش ندم اما با عصبانیت برگشتم و به چشمهاش زل زدم .... آخ .... امشب چرا اینجوری خودش رو درست کرده ؟ این میک آپ چیه ؟ عجب خریه این ..... !

-         حالا کی خواست چیزی رو تغییر بده ؟ تو چه می دونی من چمه ؟

سعی کرد جلوی خنده اش رو بگیره اما مگه می تونه ؟ با دهانی پر چوبشور لبخندی زد ... چشمهاش عین چشمهای خودم میشه وقتی میخنده ...... دو تا خط باریک . انگشت کشیده اش رو میزاره لای موهام و پوست سرم رو مالش میده .... بدجنس می دونه خیلی از این کارش خوشم میاد ..... یه دفعه احساس گرمایی کنار گوشم می کنم .

-         ببین یعنی تصمیم گرفتی به چیزی که حق تو نیست فکر کنی ؟ حتی فکرش رو هم نکن تو هیچ حقی نداری .....

بعد یهو غیبش میزنه .... بد ذات چوب شورها رو هم با خودش برد! اما اون از کجا می دونست من به چی فکر می کردم ؟ بعضی وقتها یادم میره که اونم هر جامیرم هستش و توی تمام کارهام و افکارم شریکه اما خوب من فقط با اون شریکم و اون برای هیچ کدوم از کارهاش به من توضیح نمیده ...ای بابا ولش کن. حوصله ام سر رفت . یه فایل تازه برام اومده . آرمینه فرستاده . بازش می کنم  .... آخی .... کوچولو ! این عکس رو چند روز پیش از  یه دختر کوچولو گرفته . واااااای لٌپهاشو ببین ...... آخی .....یعنی دختر منم این شکلی میشه ..... ؟؟؟؟؟؟

-         هه هه !

باز پیداش شد ...... مردیکه ..... چی می خوایی یا شایدم باید بهت بگم زنیکه ....!  خل شده .. معلوم نیست به چی می خنده من که چیزی نگفتم ..... اَه .. باز یادم رفت هر چی فکر کنم اون می فهمه .....

-         به چی اینجوری یه وری می خندی؟

-         به این که فکر می کنی بچه ات این شکلی میشه یا نه !

-         خوب اشکال داره فکر کنم ؟

این دفعه اونقدر کوچیک شده بود که روی لبه ی پا تختی نشسته بود . عجیبه لباسهاش هم با خودش کوچیک و بزرگ میشن ......چقدر هم باحیاست ! قایفه ی حق به جانبش خندم انداخت . اما نمی خواستم روش زیاد بشه به خاطر همین نخندیدم . یهو بی مقدمه بلند شد و حالا دستش روی شونه ام بود . مرده شور برده چه زودم قد میکشه انگار پلاستیکیه ! 

-    موضوع اینجاست که آدم وقتی به چیزی فکر کنه .. کم کم توهم ورش میداره و بعد فکر می کنه باید اون رو داشته باشه و بعد ممکنه بخواد اون رو بدست بیاره و بعد ....

-         اااااه ذله شدم چقدر... وبعد ....وبعد می کنی ...چی می خوای بگی ....؟؟

یهو کوچیک شد . این بار رفت و لب شکرپاش روی میز نشست . دستهاش رو روی سینه صلیب کرد و سرش رو کج کرد .

-         این فکر رو از کلت بکن بیرون ...

-         کدوم فکر ...... آهان بچه ؟

-         خوب معلومه .... تو چی فکر می کنی ؟

-    هیچی .... من فقط دلم میخواست یه دختر کوچولو داشتم که بهش یاد می دادم چطور شعر بخونه و برای اداهاش بمیرم ......

لبهاش رو جمع کرد و چشمهاش رو هم . صورتش مچاله شد . بعد یهو خندید .

-         حالا می خوای دل برات بسوزونم ؟ نه جانم این راهی که تو می روی به ترکستان است ....

-         چی می گی ؟ کدوم راه مگه من چیزی خواستم .. مگه یه بچه خواستن  توقع زیادیه ؟

نمی دونم این رخت و لباس رو یهو از کجا آوورد . مثل فتحعلی شاه قاجار یک ردای بلند و قرمز با گلهای ریز سفید و آبی تنش بود ..... معلوم نیست از کدوم جهنم دره ای این ردا رو آوورده . دستهاش رو پشت کمرش حلقه کرده بود و روی میز قدم میزد . خدا بگم چیکارت کنه همین یه هفته پیش همه ی رو میزیها  رو شستم ها !

-    حضرت آقا!  مگه بچه رو لک لکها از آسمون میندازن توی دومن مادرشون ؟ بچه مادر می خواد ... یعنی چطوری بگم ..... آخه عقل تو که به این چیزها قد نمیده پسر .....

قیافه اش مهربون شد .

-ببین بچه مادر می خواد ...... یعنی مادرها بچه رو به دنیا میارن ... تو که نمی تونی بچه رو بدون مادرش بخوای ..... می تونی ؟ پس اون چیز چی میشه ..... همونی که داری به خاطرش خودت رو به آب و آتیش میزنی ... همونی که هر روز تمام اصولش رو میریزی روی کاغذ و هی علمش می کنی ؟ تو میخوای زندگی کسی دیگه رو به خاطر خودت خراب کنی ؟ خیلی خود خواهی .... بچه داشتن از خود گذشتگی می خواد ..... تو می تونی از خودت بگذری ؟ تو می تونی از احساست بگذری ......  می تونی توی  مغز گچیت فرو کنی که دیگه اون آدمی نباشی که همیشه بودی و اونی که همیشه با خودت این طرف و اون طرف میکشیدی رو بزاری توی همون اتاق آبیه که ته حیاطه ! به درش هم قفل بزنی و نذاری بیرون بیاد ؟؟؟

می تونی ؟ می تونی ؟ می تونی ؟

همینجوری که یه ریز حرف میزد بزرگ و بزرگتر شد و اون ردا و لباس قاجاری رو از تنش در آوورده بود . فکر کنم چون می خواست جدی جلوه کنه  اونها رو پوشیده بود . حالا هیچی تنش نبود . لختِ لخت ! جلوی من ایستاده بود و هیچی نبود ....... نه زن و نه مرد ..... هیچی ! دوباره بیخ گوشم گرمای نفسش رو حس کردم .

-         می تونی ؟

-         اما آخه .... من بچه .....

یهو از کوره دَر رفت . جلوی من ایستاد و دستهاش رو با یه حالت خاص که اگه وقت دیگه ای بود خندم می گرفت به کمر زد . حالا دیگه میک آپ هم نداشت،  عصبانی بود و گوشهاش سرخ شده بود .

-    باز که داری حرف خودت رو میزنی ... ببین یه کلام ختم کلام ...... بیخیال بچه بشو ..... یا من یا بچه و مادرش ... کدوم رو می خوای ...... ؟؟؟؟ من دارم میرم .!

راست راستکی داشت میرفت یه چمدون پر از لباس جمع کرده بود ... اوووووووی داره اون قاب عکس رو هم باخودش میبره .... نه نمیذارم ...

ایستادم ..... همه جا تاریک بود و تنها نوری که می تابید از مانیتوری بود که روشن بود و یک صفحه ی سپید" ورد" باز شده انتظار خزعبلات من رو می کشید ! با این که نمی خواستم اما تُن صِدام  ملتمسانه بود

-    باشه ... من نسبت به چیزی که حقم نیست ادعایی ندارم .... باشه دیگه بچه نمی خوام ..نرو ..... تو که می دونی .... شاید اون وقتها به این چیزها فکر هم نمی کردم اما حالا ...... باشه باشه ... قیافه ات رو اینجوری نکن می دونی که من تحمل ندارم ! باشه .... خود خواه نیستم ... اصلاً بچه برای چیمه ؟..... بابا من خودم هنوز بچه ام ..... باشه ..... حالا اون لباسها رو بزار سرجاشون .... اون قاب رو هم بده به من .....  بیا اینجا ..

-         تو باید قبل از این که چیزی بخوای به همه چیز فکر کنی بابا ..... اینجوری .....

چشمهاش رو که می بست پتو رو تا زیر گلوش کشیدم بالا که سردش نشه ... آخه من فقط همین یه همزاد رو دارم ..... آدم مگه چند تا همزاد داره ..... راست میگه طفلکی ..... کی بچه خواست ..... هر آدمی یه حقی داره توی زندگی و حق منم همین همزاد و اتاق آبی وسیعی هست که دارم ... حق من همینه !

 

واراند نیمه ی دی ماه 1385

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 8:10  توسط varand   | 

زندگی می گذرد . روزها شب و شبها روز خواهند شد ، اما آدمی همواره در حال تکوین و حرکت رو بجلو است . نه تنها آدمی بل تمام کاینات در عالم هستی در حال تغییر هستند. اما بعضی اوقات ناگهان همه چیز آنچنان حرکتی حلزونی می یابد که به نظر می رسد هیبچ تغییری در شرف تکوین نیست و یک ایستایی بزرگ به وقوع پیوسته است . چرا ؟

در زندگی هر کسی فاکتورهایی وجود دارد برای آن که خود را بشناسد بداند کیست و چه می خواهد . اما رسیدن به مرز خود شناسی همواره با دستیابی به اعتماد به نفس بالا و رهایی از آنچه مانع پیشرفت است همراه نمی شود و این چنین است که به یکباره همه چیز حرکتی بطی به خود می گیرد و به نظر می رسد روزها تکراری و کشدار است.

در پاره ای از مواقع رسیدن به آنچه که جوهره ی ذاتی فرد با آن سرشته شده است ، با فاصله گرفتن از جهان پیرامون او همراه است . در جوامعی که هنوز بر اساس سنتها و ارزشهایی که در هزاره ی سوم اگر منسوخ نشده باشند ، بعنوان معیارهای برتری محسوب نمی شوند ، پیش می رود ، خود شناسی و رهایی از آنچه تقید نام دارد مساویست با هرزه گی  ، بی بند باری و لاابالی گری حاصل از افسار گسیختگی دستیابی به ازادی های کاذب خود ساخته.

به دلیل همین مهم ، در بیشتر مواقع ، من نوعی هنگامی که پی می برم چه انسانی هستم و چه نوع روشی را برای زندگی باید برگزینم ، مجبور خواهم شد تا از اجتماع پیرامونم که ناهمگون نبودنم با ایشان را تاب     نمی اورد ، فاصله گرفته و اگر انسان دیر جوش با روابط عمومی پایین باشم منجر به منزوی شدن و کنج عزلت گزیدن خواهد شد ، که تبعات منفی آن در دراز مدت نمود پیدا خواهد کرد. 

در چنین مواردی راه چاره چیست ؟ چگونه باید با واکنشهای منفی مردم و اجتماع به ظاهر همگون ، روبرو شد و طوری رفتار کرد که کمترین برخورد با این موج پیش آید ؟

داشتن اعتماد به نفس و شناخت خود بوسیله ارتباط برقرار کردن با کسانی که می توانند الگویی مناسب در این راه باشند ،  شاید یکی از هزاران راهی باشد که می توان برگزید برای این که ناهنجار در جامعه تلقی نشویم . در همین ایران خودمان نیز می شود رها از قید و بندهای دست و پا گیر اجتماعی زندگی کرد و بهنجار هم بود.اما به چه بهایی ؟

جامعه ای که هنوز بر اساس مردسالاری منتج از سالها فرمانبرداری مذهبی و سنتی خانواده از مردش اداره می شود ، جامعه ای که مردان ممتازش در دوران تجرد و حتی بعد از آن  هر لذت جنسی و بدنی را از خود دریغ  نمی کنند و زنان نیازمند را برای لقمه نانی به ورطه ی سقوط می کشانند و دلیل تن فروشی روسپیان می گردند ، جامعه ای که زنان طبقه ی مرفه اش ، در کنج خانه های پر زرق و برق و مجلل به سور و سات دوره های زنانه و یا روضه های محرم و رمضان مشغولند و زنان طبقه ی متوسط در پیچ و خم روزهای کشدار و کمبود ارزاق و گرانی مسکن و مدرسه ی بچه ها  و غیبتهای خاله زنکی ، مانده اند ، این چنین جامعه ای بهای گزافی برای دست شستن از هر آنچه در قاموس اخلاق تدوین شده اش وجود دارد ، تعیین کرده است.

کمی به اجتماع اطرافمان دقیق شویم . در این چنین جامعه ای اکثریت قریب به اتفاق مردان دگر جنسگرا ، و خصوصا مردان طبقه ی کوچک مرفهینی که از هیچ مشکلی در جامعه خبر ندارند ، در پی بهره جویی هر چه بیشتر از لذات دنیوی هستند به طوری که از هیچ زن زیبایی نگذشته و تا کام دل از او نگیرند سر آرام بر بالین نمی گذارند! ( این موارد به همه تعمیم پیدا نمی کند)

هر روز شاهدیم که در خیابانهای شهرهای بزرگ چطور اتوموبیلهای آخرین مدل ، زنان و دخترانی را که در انتظار یک وسیله ی نقلیه کنار خیابانها هستند ، تشویق به فحشا می کنند. خیلی جالب است که بدانیم در جوامع مترقی و دموکرات بوق زدن برای زنی که که کنار خیابان ایستاده در صورت شکایت آن زن ، جرم محسوب می شود و راننده اتوموبیل باید جریمه ی تشویق به فحشا را بپردازد ، حتی اگر نیت سوئی نداشته باشد .

به نظر نگارنده این مطلب تشویق به فحشا به هر صورتی ممکن است اتفاق بیافتد، الزامی نیست که کلامی باشد هر حرکتی در جهت سواستفاده  از موقعیتی که مخاطب در آن قرار دارد ، تشویق به فحشا محسوب    می شود ، حتی اگر دعوت به یک فنجان چای در یک کافی شاپ شلوغ باشد .

جالب است که همین مردان غیور و متعصب و خانواده دوست اگر مجرد باشند ، تاکید دارند که با زنانی ازدواج خواهند کرد که به قول معروف آفتاب ، مهتاب ندیده باشندشان و از خانواده ای مذهبی و معتقد که دخترشان را طبق اصول دین اسلام و شرع مقدس! تربیت کرده باشند ، حتما دختری انتخاب می کنند و غالبا نیز ( شامل همه نمی شود ) پس از زندگی مشترک اعمال عام المنفعه ی خویش را تکرار می کنند و سعی دارند تا هر انچه را که بعد از شروع زندگی مشترک آموخته اند را نیز به کار گیرند!

آیا این نگرش به زندگی نیز جزو اخلاقیات جامعه ی مرد سالارما  محسوب می شود ؟ آیا هیچ مردی حاضر است با دختری که تجربه ی جنسی داشته است ازدواج کند و گذشته ی او را به باد فراموشی سپرد ؟ آیا هیچ مردی در هنگام اغوای زنی و یا خیلی رسمی تر در هنکام خواستگاری رسمی از تعداد تجربیات جنسی اش قبل از ازدواج یاد می کند؟ مسلما نه ! چون زنان و مردان ایرانی یاد گرفته اند اخلاق یعنی تجاهل بر آنچه که وجود دارد ! اخلاق یعنی مرد هر انچه دلش خواست انجام دهد و زن بر تمام غرایض و احساسش تا زمان ازدواج با مردی که در اکثر موارد ،خانواده او را انتخاب  می کنند ، سرپوش نهند. اخلاق یعنی اگر دختری تا ابد خواستگاری نداشت هیچ مردی حق ورود در زندگی خصوصی او را ندارد و او نیز تا پایان زندگی اش ناچار است تنها باشد و هیچ لذتی را تجربه نکند! به نظر شما وقت آن نرسیده تا در تعاریف واژه های آشنا همچون اخلاق ، ارزشها ، عرف و نجابت تجدید نظر کنیم ؟

شاید تعجب کنید که بگویم هنوز بعد از این همه سال که از بلوغم می گذرد ، بعضی اوقات دچار این توهم می شوم که نکند از نظر عقلی بالغ نشده باشم ؟

از آنجا که فکر می کنم هر دختر و پسری برای رسیدن به بلوغ جنسی و کشف اندام خود نیاز دارد که گرایش خود را کشف و به تجربه ی آن بپردازد ، همواره با در میان گذاردن این عقیده با دیگران ، از جمله اطرافیان نزدیکم ، دچار تردید می شوند نکند ، نقصان عقل دارم ؟ و یا این که من اشتباه فکر می کنم و مردمانی که هر روز با انان در ارتباط هستم همه درست می گویند .

شاید هم درست می گویند چون ایشان از نظر فکری و البته هویت جنسی و گرایشات عاطفی در اکثریت هستند و من و دوستانم در اقلیتی که تعریفش را هنوز به درستی نمی دانیم .

سوالات زیادی در میدان سر پوش گذاردن بر غرایض و پاک ماندن و نوع این پاکی ذهن مرا به خود مشغول می دارد . در این میان هیچ فاکتوری مد نظر نیست . از زنان و مردان دگر جنسگرا گرفته تا همجنسگرایان و ترانسجندرها در جامعه ی ما یاد گرفته اند که یک نوع خاموشی ساختگی در برابر آنچه که حقیقت دارد ، برگزینند. چرا ؟ به دلیلی که هزاران بارتکرار شده و من از تکرار آن ابا می کنم .

بر همین اساس است که بسیاری از دگرباشان ایرانی آنچنان که باید خود را نشناخته و سعی بر دستیابی آرزوهای کوچک اما غیر معمولشان از نظر جامعه ندارند.

هر انسانی در هر موقعیتی که باشد آرزوهای معمولیی دارد که بیشتر اوقات دسیافتنی اند و دور انتظار نیستند، اما این موضوع تنها برای اکثریت مطلقی صدق می کند که انسانهایی محدود بوده اند و هیچ انتظاری جز آنچه برای گذشتگانشان اتفاق افتاده از زندگی ندارند. اینچنین می شود که پسران برومند خانواده در سنی خاص به خواستگاری دختران آبرومند و خانواده دار می روند و زندگی مشترکی که قرنهاست تکرار می شود را شروع کرده ، بچه دار می شوند ، کار می کنند ، خانه و اتوموبیل می خرند ، به سفرهای خانوادگی می روند پروسه ی قبل را برای بچه های به سن رشد رسیده شان اجرا می کنند  و در انتها پیر و از کار افتاده می شوند ودر هنگام رفتن به دنیای دیگر به عقب که نگاه می کنند می بینند بسیار پاک و منزه و بر اساس آنچه که بدانها آموخته شده بود زندگی کرده اند و حال با فراغ بال و خاطری آسوده که بعد از ایشان نیز این تکرار مکررات پاینده خواهدبود ، سر به بالین ابدی نهاده و می روند تا در جسمی دیگر با دیدی دیگر حلول پیدا کنند و باز همین پروسه را تکرار کنند.

اما چیزی که اینجا فراموش می شود این است که همه ی مخلوقات خداوند جبار حتی بر اساس آموزه های دین برتر ! اسلام یکسان افریده نشده اند. در بین مخلوقات تفاوتهایی نیز یافت می شود که اگر انسانهای درگیر غرور و کبر حاصل از خود برتر بینی بدانها توجه کنند متوجه بسیاری  از آنها خواهند شد. یکی از این موارد تفاوتهایست که در خلق انسانها بوقوع پیوسته است و رفتارهایی اجتماعی که منبعث از این تفاوت هاست آنقدر در اجتماع ما زیاد است که اصلا نیازی به دقیق شدن و موشکافی نیست.

دگر جنسگرا ارزوهایشان همه عرفی و قانونیست چون از کودکی یاد گرفته ایم که خانواده یعنی زن و مردی که از جنس هم نیستند ، مانند هم فکر نمی کنند و غرایضشان یکی نیست .

اما دگر باشانی که می روند تا در این جامعه جایگاه خود را بشناسند و حقوق طبیعی خود را طالبند واین روزها  در زندگی اجتماعی  نیز کم از دیگر شهروندان ندارند ، هیچ گونه حقی ندارند.

تجرد تنها راهیست که دگر باشان می توانند انتخاب کنند برای تضییع ننمودن حقوق جنس مخالفشان . دگر باشان امروز با علم بر این که چه هستند و چه می خواهند ، از تمام آرزوهای معمول ابنا بشر دست می شویند و سعی دارند تا جایگاهشان را در جامعه ای که هر چیز مربوط به جنسیت را تابو می داند ، پیدا کرده و تثبیت بخشند.

این به معنای اعلام خطر برای جامعه ی ایرانی نیست . چه بسا با دانستن این که برادر ، خواهر ، دختر عمو و یا دوست نزدیکمان دگر باش است ، بتوانیم سد بزرگی را در برابر یک انسان برداشته و از توانایی های او برای ساختن جامعه ای بهتر بهره ببریم.

یک دگر باش تا زمانی که با او مانند یک انسان سربار و یا بی هدف در جامعه نگاه نشود مسلما ً نیازی به بازگو کردن گرایش و هویت جنسیش نخواهد داشت ، اما اگر سعی کنیم بر هدفمند بودن انسانها با هر شرایط و توانای یهایی صحه بگذاریم دیگر دلیل تنها بودن کسی را نمی پرسیم و نخواهیم خواست تا دلایلش را برای ما برشمرد .

مسلما هیچ انسانی خواسته ی قلبیش تنهایی و نداشتن همدم و همزبانی نیست اما ، دگر باشان با آگاهی از این که در اجتماعشان یک شبه برتمام مشکلات فایق نخواهند آمد و تا قیول ایشان از طرف جامعه راه درازی باید پیمود ، بر تمام خواسته ها و آمالشان سرپوش می گذراند و سخاوتمندانه هر آنچه از آموخته ها تجربی و حسیشان دارند با جامعه ای که عضوی از آن هستند تقسیم می کنند.

به نظر شما وقت ان نرسیده که دگرباشان شیوه ی زندگی خویش را برگزینند و آن را بعنوان یک روش برای زندگی در جامعه معرفی کنند ؟ روشی که به هیچ کس صدمه نخواهد زد و در بسیاری از مواقع نیز می توان از آن بعنوان یک الگو استفاده نمود.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 9:5  توسط varand   |